انفاق فاطمه عليها سلام به صياد


عربي از طايفه بني سليم به بيابان رفت و سوسماري را صيد كرد آنرا در آستين گذاشت و به نزد رسول خدا آمد او كه مسلمان نبود وقتي نزديك رسول خدا رسيد صدا زد: يا محمد يا محمد! رسول خدا هم در جوابش فرمود: يا محمد يا محمد! آن مرد گفت: (نعوذبالله) تو ساحر و دروغگوئي، آسمان بر كسي سايه نيفكنده كه دروغگوتر از تو باشد تو گمان كرده اي كه اين جهان را خدائي است و تو از جانب او مبعوث شده اي؟ قسم به لات و عزي اگر طايفه من، مرا فرد عجولي نميخواندند با يك ضربه شمشير ترا ميكشتم.



در اين هنگام عمر (كه مردي ترسو بود و در جنگها فرار ميكرد)، موقعيت را غنيمت شمرد و پريد تا او را بگيرد.



رسول خدا فرمود: بنشين اي عمر، بردباري به نبوت بسيار نزديك است سپس روي مبارك به آن مرد عرب كرد و فرمود اي برادر بني سليمي آيا اين رسم مردان عرب است؟ كه يا بايد اين چنين بما حمله كني و در مجلس ما با اين كلام درشت مواجه شوي؟ اي مرد بيابان نشين به خدائي كه مرا به حق برسالت مبعوث فرمود هر كسي به من ضرري برساند فرداي قيامت به آتشي كه شعله اش زبانه ميكشد گرفتار گردد اي مرد عرب بخدا قسم اهل آسمانهاي هفتگانه مرا احمد صادق مينامند اي مرد اسلام بياور تا از آتش جهنم به سلامت باشي و در نفع و ضرر با ما همراه شوي و براي ما برادر گردي.



آن مرد عرب كه هنوز كلمات شيرين رسول خدا در او اثر تامي نكرده بود بغضب آمد و گفت قسم به لات و عزي من ايمان نميآورم مگر اين سوسمار ايمان بياورد و يك مرتبه سوسمار را از آستين بيرون آورد.



سوسمار كه به زمين واقع شده بود شروع كرد به فرار كردن كه رسول خدا صدا زد اي سوسمار جلو بيا همه اصحاب ايستاده اند و اين منظره عجيب را نگاه ميكنند، سوسمار جلو آمد رسول خدا فرمود: اي سوسمار من كيستم؟ همه شنيدند كه سوسمار به قدرت خداوند با زبان فصيح و تيز صدا كرد: تو محمد بن عبدالله پسر عبدالمطلب پسر هاشم پسر عبد منافي.



رسول خدا پرسيد: اي سوسمار تو چه كسي را عبادت ميكني؟

سوسمار گفت: آن خدايي را كه دانه را ميشكافد و موجودات را خلق كرده است هم او كه ابراهيم را خليل و دوست خود خواند و ترا اي محمد براي دوستي خود برگزيد.



اين جريان آنچنان مرد اعرابي را به تعجب و حيرت انداخته بود كه شروع كرد به افشاء اشعاري درباره رسول خدا به اين مضمون كه اي رسول خدا تو دروغگو نيستي بلكه تو صادق و هدايتگري و براي ما ديني براساس حق آورده اي، براي من دليل واضح و آشكاري آوردي و من به صدق گفتار تو اعتراف دارم. . . سپس دست در دست رسولخدا گذاشت و گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.



سپس رسول خدا به اصحاب رو كردند و فرمودند: به اين مرد اعرابي سوره هايي از قرآن بياموزيد. چند سوره اي از قرآن به او آموختند، بعد رسول خدا فرمود: اي اعرابي آيا مالي هم داري؟

گفت: به خدا ما بني سليم چهار هزار نفريم كه از من فقيرتر در بين آنها نيست.

رسول خدا به اصحاب فرمود: كيست ناقه اي به اين بدهد تا من ضمانت كنم براي او ناقه اي از بهشت را؟

سعد بن عباده گفت: پدر و مادرم فدايت باد من ناقه اي ده ماهه دارم آنرا به اين مرد ميدهم. رسول خدا وصف آن نافه بهشتي را براي سعد بيان كرد.



سپس رسول خدا رو به اصحاب كرده فرموده كيست عمامه اي به اين مرد بدهد تا من ضمانت كنم براي او تاج تقوي را؟ اميرالمومنين عليه السلام عرضه داشت پدر و مادرم فدايت باد، تاج تقوي چيست؟ رسول خدا صفت آن تاج را بيان كرد، اميرالمؤمنين دست برد و عمامه از سر خود برداشت و بر سر آن مرد گذاشت.



و باز رسول خدا فرمود: كيست توشه اي به اين مرد بدهد تا من ضمانت كنم براي او توشه تقوي را؟ سلمان فارسي بلند شد و عرضه داشت زاد تقوي چيست؟ فداي تو باد پدر و مادرم. رسول خدا فرمود: اي سلمان روزي كه ديگر آخرين روز عمر توست خدايتعالي به تو تلقين ميكند كه بگو لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله اگر اين شهادت را گفتي، مرا ملاقات خواهي كرد و من نيز ترا ملاقات ميكنم و اگر نگفتي ديگر ملاقاتي براي تو نيست.



سلمان به راه افتاد و تمام اطاقهاي مربوط به زنان رسول خدا را دور زد ولي چيزي به دست نياورد خواست برگردد كه ناگاه نظرش به خانه فاطمه عليهاسلام افتاد پيش خود گفت اگر خيري باشد آن خير در خانه فاطمه دختر رسول خدا است پيش رفته در زد فاطمه اطهر از پشت در صدا زد كيست؟

منم

سلمان چه ميخواهي؟ سلمان قصه را گفت فاطمه عليهاسلام فرمود به خدا قسم سه روز است ما چيزي نخورده ايم و حسن و حسين از شدت گرسنگي مضطرب و پريشانند ولي حالا كه خير به در خانه ما آمده من آنرا رد نميكنم.



اي سلمان اين پيراهن خانگي مرا بگير و به نزد شمعون يهودي ببر و از قول من به او بگو يك من خرما و يك من جو به ما قرض دهد. سلمان پيراهن را نزد شمعون برد. شمعون پيراهن را بدست گرفت و آنرا زير و بالا كرد و اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: " اي سلمان اينست زهدي كه موسي بن عمران در تورات بما خبر داده است، من هم شهادت ميدهم كه معبودي جز الله نيست و اشهد ان محمدا عبده و رسوله"

بعد شمعون تازه مسلمان خرما و جو را به سلمان داد، سلمان هم نزد فاطمه آورد و آن مخدره آنها را آرد كرد و نان پخت و نزد رسول خدا فرستاد سلمان عرضه داشت يا فاطمه يك قرص از اين نان را براي رفع گرسنگي حسن و حسين بردار فاطمه عليهاسلام فرمود اين چيزي است كه ما آنرا در راه خدا داده ايم. سلمان نان و خرما را نزد رسولخدا برد. رسولخدا پرسيدند اينها را از كجا آوردي؟ عرضه داشت از خانه دخترت فاطمه و تا آنروز رسول خدا سه روز بود غذايي ميل نكرده بود.



رسول خدا بلند شد و به خانه فاطمه زهرا آمد و ديد صورت مباركش زرد شده و حدقه چشم تغيير كرده. حضرت پرسيد: چرا ترا چنين ميبينم فاطمه عليهاسلام عرضه داشت سه روز است غذا نخورده ايم. رسول خدا دست مبارك به دعا برداشت، فاطمه عليهاسلام هم در صندوق خانه اش به نماز ايستاد و دستهايش را بلند كرد و عرضه داشت خدايا اين محمد پيامبر تو است و اين علي پسر عم اوست و اين دو حسن و حسين نواده پيامبر تو هستند الهي انزل علينا مائده من اسماء همانگونه كه بر بني اسرائيل غذايي از آسمان فرستادي براي ما نيز بفرست.

ابن عباس ميگويد والله دعاي فاطمه تمام نشده بود كه كاسه اي بزرگ از غذا حاضر شد و بوئي از آن متصاعد بود بهتر از بوي بهترين مشك.



فاطمه عليهاسلام غذا را نزد رسول خدا و اميرالمؤمنين آورد. . همگي از آن غذاي بهشتي خوردند و رسول خدا خارج شد. از آنطرف مرد اعرابي با توشه گيري كامل سوار بر راحله خود شد و بسوي قوم خود بني سليم حركت كرد آنروز بني سليم چهارهزار نفر بودند وقتي آن مرد وسط قوم خود رسيد با صداي بلند فرياد زد: " قولوا لا اله الا الله، محمد رسول الله "

بني سليم كه اين صدا را شنيدند جمع شدند و شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند كه اي واي بر تو از دين خودت خارج شدي و به اين قهر ساحر كذاب (نعوذ بالله) داخل گشتي.



مرد عرب گفت نه او ساحر نيست او كذاب نيست اي معشر بني سليم بشنويد تا براي شما بگويم قصه را شرح داد در آنروز تمام آن چهارهزار نفر به بركت خلق و خوي محمدي مسلمان شدند و اينها همان ياران پرچم سبز بودند كه با رسول خدا همراه گشتند.


***

* بحار الانوار، ج 43، ص 69، ح 61.