يگانه سپيدار باغ وحي


آن شب كه دفن كرد علي بي صدا تو را

خون گريه كرد چشم خدا در عزا تو را

در گوش چاه گوهر نجوا نمي شكست

اي آشناي درد علي داشت تا تو را

اي مادر پدر غمش از دست برده بود

همراه خود نداشت اگر مصطفي تو را

ناموس دردهاي علي بوده اي چو اشك

پيدا نخواست غيرت شير خدا تو را

يك عمر در گلوي تو بغض استخوان شكست

در سايه داشت گر چه علي چون هما تو را

خم كرد اي يگانه سپيدار باغ وحي

اين هيجده بهار پر از ماجرا تو را

دفن شبانه تو كه با خواهش تو بود

فرياد روشني است ز چندين جفا تو را

تحريف دين فراق پدر غربت علي

افكند اين سه درد به بستر ز پا تو را

نامت نهاد فاطمه كان فاطر غيور

مي خواست از تمامي عالم جدا تو را

گلخانه مزار تو را عاشقي نيافت

اي جان عاشقان حسيني فدا تو را

پهلو شكسته اي و علي با فرشتگان

با گريه مي برند به دارالشفا تو را

دارالشفاي درد جهان خانه علي است

با گريه مي برند ندانم كجا تو را

غافل مشو فريد از ين مژده زلال

كاين حال هديه اي است زخير النساء تو را

شاعر
قادر طهماسبي (فريد)