وقت هجرون


خدايا خدايا رسيده وقت هجرون

واويلا وايلا ديدي چي شد باباجون

مي چكه خون هنوز از دستاي سرد تو

ولي از اون چشات رفته آثار درد تو

حالا يه شب ديگه پر از اين قفس بكش

تو رو خدا نرو جون من نفس بكش

خدايا خديا رسيده...

لباس امشبت زينب رو مي ترسونه

بدن خستمو تابوتت مي لرزونه

اگه به هوش نيايي مي ميره ابوتراب

ولي حسن ميگه مادر جون راحت بخواب

خدايا خديا رسيده...

خوابت برده شايد بيدار مي شي دوباره

بيدار شو بيدار شو دلم طاقت نداره

خدايا خديا رسيده...

نماز ميت و تا تكبير آخرش

مي كشه زينب و هر اللَّه اكبرش

بابا مي خونه و باور مي كنن همه

كه ديگه تا ابد حيدر شد بي فاطمه

ديدن كه تكون خورده لبات وقت جدايي

شنيدم كه گفتي مادر مهدي كجايي اباصالح كجايي

خدايا خديا رسيده...