هواي جنّت


جز با غم و درد و غريبي خو ندارم

افتاده ام از پا علي نيرو ندارم

با تو امام بي كسِ خانه نشينم

ديگر هواي جنّت و مينو ندارم

سيلي چنان نور نگاهم را گرفته

در چشم خيس و زخمي خود، سو ندارم

گفتم كه اشك از چشم هاي تو بگيرم

شرمنده ام اي دست حق، بازو ندارم

گفتم كه برخيزم به پايت عفو فرما

آخر دگر اي پهلوان، پهلو ندارم

محسن همان كه چهره اش را هم نديدم

ديگر تمنايي به غير او ندارم