مسيحا نفس


مصطفي چون گل ترا بوئيده است

بارها دست ترا بوسيده است

شام قدرم تار تار موي توست

آفتاب آئينه دار روي توست

اي به دست تو نگاه انبياء

خاك كويت قبله گاه اولياء

آسمان از دود آه من گرفت

در ميان كوچه ماه من گرفت

روي تو چون سرنوشت حيدر است

چشم تو باغ بهشت حيدر است

تا كه از ضرب لگد در باز شد

درد و رنج مرتضي آغاز شد

لاله را ديدم به چنگ خار وخس

آن مسيحايي نفس مي زد نفس

دست غم آمد توانم را ربود

در ميان كوچه ياسم شد كبود

تا خزان ديدم گل صد برگ خود

كردم آنجا آرزوي مرگ خود

مونس من اشك تنهايي شده

ساقي كوثر تماشايي شده

ناله ديگر از غم پهلو مزن

شمع شام تار من سوسو مزن

مرگ ديگر خواهش از داور مكن

يار تنها را تو تنهاتر مكن

شاعر
سازگار