مدينه1


اي مدينه اي همه سوز و گداز

اي شب صحراي خاموش حجاز

اي بيابان سكوت و اشك و خون

اي سپهر تيره و بخت نگون

اين سكوت، اين گريه آهسته چيست؟

اين صداي ناله پيوسته چيست؟

خشت خشت خانه اي را زمزمه ست

ناله ي يا فاطمه يا فاطمه ست

خانه ما گر چه از خشت است و گل

خشت روي خشت، نه، دل روي دل

پايه ديوار آن بر طاق عرش

و ز پر خود عرشيان آورده فرش

سقف آن بالا نشين كهكشان

آستانش آسمانِ آسمان

خاك آن را شسته آب سلبيل

گرد آنرا رُفته بال جبرئيل

گر سراغ خشتي از اين خانه داشت

پاي كي موسي به سينا مي گذاشت

تا تو هستي قبله كاشانه ام

قبله مي گردد به دور خانه ام

حيف شد اين خانه را آتش زدند

با كبوتر لانه را آتش زدند

خانه اي در بسته، نه، در نيمه باز

اهل آن چون در سوز و گداز

دو كبوتر برده سر در بال هم

هر دو گريانند بر احوال هم

كرده بر تن چهار ساله بلبلي

رخت ماتم در غم خونين گلي

باغباني با دو دست خويشتن

كرده خونين لاله خود را كفن

ساعت سخت فراق آغاز شد

مخفي و آهسته درها باز شد

شد برون آرام با رنج و ملال

هفت مرد و چهار طفل خردسال

چهار تن دارند تابوتي به دوش

ديده گريان، سينه سوزان، لب خموش

در دل تابوت جان حيدر است

هستي و تاب و توان حيدر است

گويي آن شب مخفي از چشم همه

هم علي تشييع شد هم فاطمه

او پي تابوت زهرا مي دويد

نه، بگو تابوت او را مي كشيد

كم كم از دستش زمام صبر رفت

با دو زانو تا كنار قبر رفت

زانويش لرزيد، اما پا فشرد

دستها را جانب تابوت برد

خواست گيرد جان خود را روي دست

زانويش خم گشت و باز از پا نشست

كرد چشمي جانب تابوت باز

برد سوي يار خود روي نياز

كاي وجودت عرش را قائمه

ياري ام كن، ياري ام كن فاطمه