مادر نمي ماند


چرا مادر نماز خويش را بنشسته مي خواند

ز فضه راز آن پرسيدم و گويا نمي داند

نفس از سينه اش آيد به سختي گشته معلومم

كه بيش از چند روزي پيش ما مادر نمي ماند

بجان من تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضه

كه ديده مادري از دختر خودرو بپوشاند

الهي مادرم بهر علي جان داد لطفي كن

كه جاي او اجل جان مرا يكباره بستاند

به چشم نيم باز خود نگاهم مي كند گاهي

كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند

دلم سوزد بر او اما نمي گريم كنار او

مبادا گريه من بيشتر او را بگرياند

كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم

كه بنشيند مرا هم در كنار خويش بنشاند

بسي آزار از همسايگانش ديدو مي بينم

دعا درباره همسايگانش بر زبان دارند

چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنت چه در دوزخ

به غير از وصف او «ميثم» نمي گويد نمي خواند

شاعر
سازگار