مادر جوان


به هجده ساله بانويي به ناله

دعا مي كرد طفلي چهار ساله

دو دست كوچكش سوي سما بود

كه سرگرم نيايش با خدا بود

در آن حالت كه در از ديده مي سفت

چنين با ايزد دادار مي گفت:

الهي، اي اميد نا اميدان

ترحم كن به ما از لطف و احسان

الهي مادرم زهرا جوان است

چرا پس قامتش همچون كمان است؟

چرا از زندگاني سير گشته؟

چرا در نوجواني پير گشته

چرا يك دست بر پهلو گرفته؟

چرا از كودكانش رو گرفته؟

چرا آه و فغانش كار باشد؟

چرا شب تا سحر بيدار باشد؟

چرا از ديدگان گوهر فشاند؟

نمازش را چرا بنشسته خواند؟

نمي دانم براي چيست يارب؟

كه صورت مي كند پنهان ز زينب؟

نمي دانم چه رخ داده خدايا

كه مي گيرد به پهلو دست خود را

غرض از مرحمت اي حي دادار

تو مادر را براي ما نگه دار

اگر سر آمده عمرش خدايا

ز عمر ما به عمر او بيفزا

دل ما خوش بود بر مادر ما

مكن كم سايه اش را از سر ما

شاعر
علي انساني