گنجينه اسرار


سينه اي كز معرفت گنجينه ي اسرار بود

كي سزاوار فشار آن در و ديوار بود

طور سيناي تجلي مشعلي از نور بود

سينه ي سيناي عصمت مُشتَعِل از نار بود

ناله ي بانو زد اندر خرمن هستي شرر

گويي اندر طور غم چون نخل آتش بار بود

آن كه كردي ماه تابان پيش او پهلو تهي

از كجا پهلوي او را تاب آن آزار بود؟

گردش گردون دون، بين كز جفاي سامري

نقطه ي پرگار وحدت مركز مسمار بود

صورتش نيلي شد از سيلي كه چون سيل سياه

روي گيتي زين مصيبت تا قيامت تار بود

شهرياري شد به بندِ بنده اي از بندگان

آن كه جبريل امينش بنده ي دربار بود

از قفاي شاه، بانو با نواي جان گداز

تا توانايي به تن تا قوّتِ رفتار بود

گرچه بازو خسته شد وز كار دستش بسته شد

ليك پاي همتش بر گنبد دوّار بود

دست بانو گر چه از دامان شه كوتاه شد

ليك بر گردون بلند از دست آن گمراه شد