گلستان بقيع


بس كه پنهان گشته گل در زير دامان بقيع بوي گل مي آيد از چاك گريبان بقيع



مرغ شب در سوگ گل‎هايي كه بر اين خاك ريخت از سر شب تا سحر، باشد غزل‎خوان بقيع



ناله هاي حضرت زهرا هنوز آيد به گوش از فضاي حسرت آلودِ غم افشان بقيع



گوش ده تا گريه‎ي زار علي را بشنوي نيمه شب‎ها از دل خونين و حيران بقيع



اين حريم عشق دارد عقده ها پنهان به دل شعله ها سر مي كشد از جان سوزان بقيع



از دل هر ذرّه بيني جلوه گر صد آفتاب گر شكافي ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقيع



هر گل اينجا دارد از خون جگر نقش و نگار وه چه خوش رنگ است گلهاي گلستان بقيع



بسته ام پيمان الفت با مزار عاشقان خورده عمق جان من پيوند با جان بقيع



اي وليّ حق، تسلاّ بخشِ دل‎هاي حزين خيز و سامان ده به گلزار پريشان بقيع



سينه اين خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد كوش اي غمخوار رنجوران به درمان بقيع



اي جهان آباد كن، برخيز و مهر و داد كن باز كن آباد از نو، كوي ويران بقيع



چون ببيند هر غروبش مات و خاموش و غريب سيلِ خون ريزد «شفق» از دل به دامان بقي

شاعر
استاد محمدحسين بهجتي «شفق»