كوچ فراواني


باورنمي كنيم كوچ فراوانيت گذشت

آن صبح خوب وخوش وروشن نورانيت گذشت

باور نمي كنيم كه با اين تب عطش

از فصل ما سخاوت بارانيت گذشت

باور نمي كنيم كه از دست رفته اي

ما باوجود خوب تو پيوند خورده ايم

ما با تمام خويش سحرگاه يك نماز

عشق تو را به نام تو سوگند خورده ايم

در اين فضاي ساده ي دنياي سبز ما

باغي اگر كه هست تو در آن دميده اي

در طرح اين حيات به سمت خدا و عشق

نقشي اگر كه هست تو آن را كشيده اي

اي خوب جاودانه پس از كوچ سبز تو

ما مانده ايم و زمزمه آسمانيت

ما مانده ايم و اين همه فرياد و التماس

ما مانده ايم و خاطره مهربانيت

از رفتن تو با عطش و التماس و درد

ديدي كه يك قبيله عاشق ترانه ساخت

تاريخ از ورق ورق اشكهايشان

يك داستان تلخ ولي عاشقانه ساخت

امروز اگر ميان من و عشق حرمت است

چشمان مهربان تو آن را سروده است

پيش از تو در كوير دل خود پرست من

چيزي به نام عشق و محبت نبوده است

رفتي ولي هر آنچه كه بعد از تو ماندني است

سبز است تا چكيده اي از ريشه هاي توست

انديشه تمامي آنها كه عاشقند

لبريز از اصالت انديشه هاي توست

شاعر
مهرناز آزاد