قصيده در مدح فاطمه زهرا




چنين گفت آدم عليه السلام



كه شد باغ رضوان مقيمش مقام



كه با روي صافي و با راي صاف



ز هر جانبي مي نمودم طواف



يكي خانه در چشمم آمد ز دور



برونش منور ز خوبي و نور



ز تابش گرفته رخ مه نقاب



ز نورش منور رخ آفتاب



كسي خواستم تا بپرسم بسي



بسي بنگريدم نديدم كسي



سوي آسمان كردم آنگه نگاه



كه اي آفريننده مهر و ماه



ضمير صفي از تو دارد صفا



صفا بخشم از صفوت مصطفي!



دلم صافي از صفوت ماه كن



ز اسرار اين خانه آگاه كن



ز بالا صدائي رسيدم بگوش



كه يا اي صفي آنچه بتوان بگوش!



دعايي ز دانش بياموزمت



چراغي ز صفوت برافروزمت



بگو اي صفي با صفاي تمام



به حق محمد عليه السلام



به حق علي صاحب ذوالفقار



سپهدار دين شاه دُلدل سوار



به حق حسين و به حق حسن



كه هستند شايسته ذوالمنن



به خاتون صحراي روز قيام



سلام عليهم ،عليهم سلام



كز اسرار اين نكته دلگشاي



صفي ر از صفوت صفايي نماي



صفي چون بكرد اين دعا از صفا



درودي فرستاد بر مصطفي



در خانه هم در زمان باز شد



صفي از صفايش سر انداز شد



يكي تخت در چشمش آمد ز دور



سرا پاي آن تخت روشن ز نور



نشسته بر آن تخت مر دختري



چو خورشيد تابان بلند اختري



يكي تاج بر سر منور ز نور



ز انوار او حوريان را سرور



يكي طوق ديگر به گردن درش



بخوبي چنان چون بود در خورش



دو گوهر به گوش اندر آويخته



ز هر گوهري نوري انگيخته



صفي گفت يا رب نمي دانمش



عنايت به خطي كه بر خوانمش



خطاب آمد او را كه از وي سؤال



بكن تا بداني تو بر حسب و حال



بدو گفت من دخت پيغمبرم



به اين فر فرخندگي در خورم



همان تاج بر فرق من باب من



دو دانه جواهر حسين و حسن



همان طوق در گردن من علي است



ولي خدا و خدايش ولي است



چنين گفت آدم كه اي كردگار



درين بارگه بنده راهست بار



مرا هيچ از اينها نصيبي دهند



ازين خستگي ها طبيبي دهند



خطابي بگوش آمدش كاي صفي



دلت در وفاهاي عالم وفي



كه اينها به پاكي چو ظاهر شوند



به عالم به پشت تو ظاهر شوند



صفي گفت با حرمت اين احترام



مرا تا قيام قيامت تمام

شاعر
سيد جعفر شهيدي