قره العين الرسول


اي قرار جان ز داغت بي قراري مي كنم

رفتي و من تا كه هستم سوگواري مي كنم

گر نباشد بيم طعن دشمنان يا فاطمه

روز و شب در پيش قبرت آه و زاري مي كنم

گر بخشكد اشك من يا قرة العين رسول

در عزايت خون دل از ديده جاري مي كنم

بر خزان عمرت اي ريحانه باغ نبي

گريه پيوسته چون ابر بهاري مي كنم

هر چه مي خواهم نگريم پيش طفلانت ولي

از غم دل گريه بي اختياري مي كنم

خود نهال آرزويم را به گل كردم دريغ

از سرشك ديده آنرا آبياري مي كنم

روزها در خانه طفلان را تسلي مي دهم

شب كنار قبر تو شب زنده داري مي كنم

من كه خود مشكل گشايم از غم هجران تو

مشكلي افتاده در كارم كه زاري مي كنم

جان من در خاك رفت و زنده ام من اي عجب

صبر من از دست رفت و بردباري مي كنم

شاعر
مويد