قبر شش ماهه


شهادت از سراپايم نمايان است اي فضه

كتاب عمرزهرا رو به پايان است اي فضه

ز يك سو وصل بابايم ز يكسو دوري همسر

مرا روز وصال و شام هجرانست اي فضه

كمك كن تا بجا آرم نماز آخرينم را

كه يك امروز زهرا بر تو مهمانست اي فضه

اگر خود مي دهم انجام كار خانه خود را

اجل با بانويت دست و گريبانست اي فضه

به زحمت قتگاه محسنم را مي كنم جارو

گلاب قتلگاهش اشك چشمانست اي فضه

روم در پيش محسن گر جدا ميگردم از زينب

كه آن ششماهه قبرش نيز پنهانست اي فضه

علي را كن ز احوالم خبر اما پس از مردن

كه او را مرگ من چون دادن جانست اي فضه

پس از من جمع اطفالم نهند رو بر پريشاني

بر اين جمع پريشان دل پريشانست اي فضه

شاعر
مويد