غم فدك


داغ تو آتشي در دل به پا كند

ناي وجود من چون ني نوا كند

روح و روان من آرام جان من

غم در نهان من شعله به پا كند

اندوه قلب من درمان نمي شود

شايد طبيب من شعله به پا كند

دشمن حريف من در پيش رو نشد

آمد به كشتنش قتلم روا كند

بر زخم دل نمك زند با غم فدك

مي زد تو را كتك كي او حيا كند

در پيش چشم من مي زد تو را عدو

شايد كه جان من از تن جدا كند

گر زنده مانده ام اعجاز فاطمه است

خواهم كه جان دهد جانا خدا كند

تا دم مرگ دلم وقف غم فاطمه است

كنج اين سينه نه دل بر حرم فاطمه است

خلقت كون و مكان را كه خدا خلقت نمود

برگ سبزي است كه در پيش غم فاطمه است

آفرينش كه به دستان يداللّهي شد

هديه ي كوچك و لطف نِعَم فاطمه است

آن چه بر لوح سپيده دل ما نقش كند

حكم تقدير الهي قلم فاطمه است

روز محشر كه خلائق همه محتاج شوند

چشم اميد همه بر كرم فاطمه است

ز ازل گفته ام و تا به ابد مي گويم

تا دم مرگ دلم وقف غم فاطمه است