غم جانسوز


بيا بنشين دمي فضه كنار بسترم امشب

كه آگه گردي از درد دل حزن آورم امشب

به تو مي گويم اين راز و تو با مولا مگو هرگز

كه خون مي ريزد از اين سينه پر آذرم امشب

نگه بر چهره زردم فكن تا خوب دريابي

كه مرغ روح مي آيد برون از پيكرم امشب

نماز شب نشسته خواندم و كردم طلب از حق

كه مرگم را رساند حي داورم امشب

سزد، از چشمه چشمم بجاي اشك خون بارد

كه تنها مي شود مظلوم عالم شوهرم امشب

مرا دوران هجران طي شد و شام وصال آمد

كه عازم سوي جنت جانب پيغمبرم امشب

شكسته دست من اما خبر كن زينبم آيد

كه خود شانه زنم بر گيسوان دخترم امشب

بخوان در شعر هاروني غم جانسوز زهرا را

كه مي گويد ز سوز سينه غم پرورم امشب

شاعر
حسن هاروني