غريبانه


آنروز از كوچه غريبانه گذشتم

بشكسته پر مانند پروانه گذشتم

بر دوش دل باري گران افكنده بودم

مي سوختم چون از علي شرمنده بودم

از عشق مولا سينه من صيقلي شد

بشكسته پهلو بودم و ذكرم علي بود

ناگه عيان شد پيش چشمم روسياهي

مي ريخت از چشمان بي دينش تباهي

سد كرد ثاني بين كوچه راه من را

تا كه كند افسون شعاع آه من را

از بار محنت قلب من چون بيد لرزيد

من گريه كردم او به اشكم خوب خنديد

سر بسته مي گويم كه آن ملعون چه ها كرد

جسم مرا با خاك كوچه آشنا كرد

يك تن كاهيده يك سو گوشوارم

يك سو اشك و يك طرف ياس بهارم

فرياد كردم از دل خونين خدا را

اگه نمودم از غم خود مجتبي را

گفتم حسن جان تاب و نيرو در تنم نيست

اميد بعد از اين به زنده ماندنم نيست

امداد كن مادر كه سيلي برده تابم

شمعم ولي باور نما ديگر مذابم

در ديده نيلي شده سوئي ندارم

تو ياريم كن منكه پهلويي ندارم

پس شانه اي كوچك عصاي دست من شد

زهرا ميون كوچه مديون حسن شد

وقتي مرا آورد طفلم سوي خانه

ديدم كه مي گيرد دلم كم كم بهانه

گفتم به او اي آنكه دل را آبرويي

از ماجراي كوچه با بابا نگويي