غريب وطن


اي غريب وطن اي خانه نشين شوهر من

شده هنگام جدايي بنشين در بر من

بنشين تا بگريد بر تو چشم تر من

بنشين گريه كن اي رهبر بي ياور من

گريه كن عقده تو بار دگر پاره شود

ترسم از شدت اندوه دلت پاره شود

اي دل فاطمه خون بهر گرفتاري تو

اي كه در سينه گلوگير شده زاري تو

يك نفر نيست كه خيزد به هوا داري تو

چه كنم دست ندارم كه كنم ياري تو

ياد آن روز كه صد بار ز پا افتادم

باز ديدم تو غريبي سر پا ايستادم