عزاي ياس كبود


پوشانده است ابر كبودي مدينه را



برلب نمانده شوق سرودي مدينه را





قنديل ماه رنگ پريد ه است تاگرفت



گرد عزاي ياس كبودي مدينه را





اي ماه خسته!مرثيه اي سازكرده اي؟



اي ابربغض!عقده گشودي مدينه را؟!





يك عرش ازستاره ببين گريه مي كنند



درپردي فرازوفرودي مدينه را





زخم شناسنامي تاريخ مافدك!



آييني بهار كبودي مدينه را!!





دنيا بدون فاطمه،تاريك،سوت وكور



فرقي نداشت بودو نبودي مدينه را





اندازي تمام جهان نور هديه داد



يك جانماز وعطرسجودي مدينه را





بر گنبد بقيع دلم آشيان گرفت



با قاصدك نوشت درودي مدينه را





اين كفتر ضريح درنيم سوخته است



لب تشني دوقطره شهودي مدينه را





آتش گرفت اگر چه دري كرد شعله ور



دست پليد،دست يهودي مدينه را





بايك اشاره صاعقه مي ريخت آسمان



تشباد قهر عادوثمودي مدينه را





لب وانكرده غير دعاي قبيله را



نفرين كجا؟ كه فاطمه بودي مدينه را





آيينه نيستم كه بچينم گل حضور



يك استغاثه،اذن ورودي مدينه را





خاكم به سركه قافيه انديش ماند ه ام



خالي است جاي سنگ صبوري مدينه را


شاعر
محمد حسين انصاري نژاد