سوره تنهايي


دلم مشتاق پرواز است تا اين مشت پر مانده است

نگاهم كن برايم نيمه جاني مختصر مانده است

تو چون ني غربت خود را چه مظلومانه مي نالي

كجا پنهان كنم در حنجرم بغضي اگر مانده است

نگاهم مي كني كاندر تو مي بينم غم خود را

هزار آئينه از اشك تو در اين چشم تر مانده است

حديث رهگذار و سيلي دشمن مپرس از من

به روي آفتاب از پنجه ظلمت اثر مانده است

اگر دستم نگيرد دامن اشك تو معذورم

كه بر بازوي نخل زندگي ز خم تبر مانده است

پس از من سوره تنهايي ات ناخوانده مي ماند

كه چندين آيه ازاوراق قرآن پشت درمانده است

يك امشب ميهمان سفره سوز درونم باش

كه در جام دلم يك جرعه خوناب جگر مانده است

شاعر
آشفته