زبان حال فضه


من آن عصاره عشق و عقيده را ديدم

جهاد ظلمت و صبح سپيده را ديدم

چو بر جمال دل آراي او نظر كردم

در او صفات خداي نديده را ديدم

بگاه يورش باد خزان به گلشن دين

بهار و عصمت و صدها جريده را ديدم

در آستانه در تا كمك ز من طلبيد

دويدم و گل از شاخه چيده را ديدم

كنار آن گل پر پر ز كينه گلچين

فتاده غنچه در خون تپيده را ديدم

صداي خنده ظلمت شنيدم و گفتم

كه اشك چشم فروغ دو ديده را ديدم

ز ضرب ميخ در خانه يا رسول الله

به لوح سينه زهرا قصيده را ديدم

چو دست بسته علي را ز خانه اش بردند

دفاع بانوي قامت خميده را ديدم

به تازيانه چنان زد به بازويش قنفذ

كه نقش روي زمين آن سعيده را ديدم

شاعر
ژوليده نيشابوري