راز دل زهرا


اينقدر خون در دلم اي چرخ بازيگر مكن

بيش از اين با غم مرا همگام و هم بستر مكن

از شعف ديباچه فكر مرا بر هم مزن

بي هدف مرثيه درد مرا از بر مكن

با من پهلو شكسته هر چه خواهي ظلم كن

بهر ساقي خون بجاي باده در ساغر مكن

همسري را پيش شوهر بشنو و هرگز مزن

ظالمان را شاد از مظلومي شوهر مكن

ناله خواهد كرد بلبل گر گلي پر پر شود

گر نخواهي ناله بلبل گلي پر پر مكن

مادري را همچو من سيلي مزن پيش پسر

دختري را زين ستم رخت سيه در بر مكن

كاسه صبر من از صبر علي لبريز شد

خصم را از صبر او بيهوده بر منبر مكن

من كه از اين دار فاني بسته ام بار سفر

لااقل او را چو من با درد هم بستر مكن

هر چه كردي با من مظلومه اي دنيا گذشت

بعد من ظلم و ستم بر ساقي كوثر مكن

هيچ طفلي را به خردي در مسير زندگي

همچو اطفال من غمديده بي مادر مكن

هر كه گويد به زهرا خصم دون سيلي نزد

اين سخن كذب است گر اهل دلي باور مكن

شاعر
ژوليده نيشابوري