راز داردل


متاب اي ماه كه گرديده ماه من خاموش

خموش باش كه يارم شد از سخن خاموش

چو نخل خشك به يكباره برگ و بارم ريخت

كه گشته بلبل زارم در اين چمن خاموش

كنار خاك لحد ناله مي زنم تنها

كه راز دار دلم خفته در كفن خاموش

چراغ انجمن دل شكستگان برخيز

ببين چگونه شده بي تو انجمن خاموش

پناه زن نه مگر هست شوهرش، ز چه رو

تو تازيانه ز دشمن خوري و من خاموش

نفس به سينه تنگم شده است زنداني

كه شسته ام تنت از زير پيرهن خاموش

حسين بهر دل من به خانه كرده سكوت

صداي ناله شده بر لب حسن خاموش

صحابه عهد شكستند و شد سبب ميثم

كه بت به جاي خدا بود و بت شكن خاموش

شاعر
سازگار