ديده ي دريايي


موج شرمنده شد از ديده ي دريايي من

صبر بگذشت ز سر حدّ شكيبايي من

واكنان ديده كه شب تا به سحر خواب نداشت

كن تماشاي من و وضع تماشايي من

من همان دستِ خدايم كه ز پا افتادم

خيز و برپا و بكوش از پي برپايي من

فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه(2)

گريه از بعد تو بر بودنِ من بايد كرد

دستي اي يار پيِ ياري و يارايي من

سر اگر بعد تو در چاه كنم حق دارم

چه كنم نيست كسي غمخور تنهايي من

باز اگر اشك مرا پاك كني ممنونم

با همان دست كز او بود توانايي من