دل صديقه كبري گرفته


خداوندا چرا دل‎ها گرفته جهان را ماتمي عظمي گرفته



چرا سرها بود بر زانوي غم سحاب تيره عالم را گرفته



چه غوغايي به يثرب گشته برپا كه موج فتنه ها بالا گرفته



ز جور امت و هجران بابا دل صديقه كبري گرفته



زدند آتش به درب مهبط وحي كه دودش گنبد خضرا گرفته



اميرمؤمنان سردار اسلام غم عالم به قلبش جا گرفته



فدك را از كف دخت پيمبر رياكاران بي پروا گرفته



چه رخ داده مگر از بهر زهرا كه روي خويش از مولا گرفته



مه برج نبوت منخسف شد كه قرص صورت زهرا گرفته



سيه كرده است قنفذ بازويش را به دستوري كه زان رسوا گرفته



گلويش را فشار غصه و غم ز دست بي وفائي‎ها گرفته



اميد از زندگي ببريده ديگر ز دنياي دني دل‎ها گرفته



نه تنها سوخت «فولادي » از اين درد كه غم بر دهر و مافيها گرفته

شاعر
حسين فولادي