درياي غم


آن شب مدينه كشتي درياي غم بود

درياي غم از كثرت ظلم و ستم بود

آن شب سپيده با سحر همدرد مي شد

گلبرگ سبز آرزوها زرد مي شد

آن شب شفق بهر شقايق حجله مي بست

غم هاله اي از خون به روي دجله مي بست

آن شب به جام لاله لادن نوش مي كرد

راز و نياز باغبان را گوش مي كرد

آن شب درون خانه ساقي كوثر

غم بود و ماتم بود و اسماء بود و حيدر

آن شب گلان باغ هستي جمع بودند

با بلبلي پروانه يك شمع بودند

آن شب فضا پوشيده شد از ابر تيره

بر نور چشمي چشمها گرديده خيره

آن شب برادر با براد راز مي گفت

خواهر به خواهر درد دل را باز مي گفت

آن شب حسن اشك حسينش پاك مي كرد

چون غنچه اي زينب گريبان چاك مي كرد

آن شب قضا نقش قدر بر باد مي داد

كلثوم را درس شهادت ياد مي داد

آن شب علي از ديده در ناب مي ريخت

اسماء به روي جسم زهرا آب مي ريخت

آن شب به داغستان صحرا لاله مي سوخت

در سينه سيناي مولا ناله مي سوخت

آن شب خزان گهواره غم تاب مي داد

زهر ستم بر ما به جاي آب مي داد

آن شب علي با همسر خود گفتگو داشت

گوئي كه با زهراي خود رازي مگو داشت

مي گفت اي آئينه دار ملك هستي

مجموعه شرم و حيا و حق پرستي

اي واي من پيراهن تو غرق خون است

و ز نقش سيلي روي ماهت نيلگون است

زهراي من خيز و علي را ياوري كن

بين من و اي ناسپاسان داوري كن

بي تو علي بايد كه راه آه پويد

راز دلش را بعد از اين با چاه گويد

بي تو علي از زندگاني سير گشته

همگام آه و ناله شبگير گشته

زهراي من در سخن آخر نسفتي

از ماجراي كوچه و دشمن نگفتي

رفتي چو در نزد پدر راز دار دنيا

راز دلت را لااقل بر گو به بابا

برگو كه پهلوي تو را با در شكستند

برگو درون كوچه بر من راه بستند

بر گو به سيلي صورتم را سرخ كردند

آنانكه با اسلام از كين در نبردند

برگو پدر آورده ام بهرت نشانه

هم جاي ضرب سيلي و هم تازيانه

شاعر
حسن فرح بخش