در فراق پدر


ز بعد مرگش بابش بس غمين بود

زبان حال او گويا چنين بود

پس از مرگ تو اي باب كبارم

اميد زندگي ديگر ندارم

مگر از دخترت زهرا چه ديدي

كه دل يكبارگي از او بريدي

كجائي تا غم دل با تو گويم

كه دشمن مي زند سيلي برويم

يكي آزرده از كين بازويم را

يكي بشكسته از در پهلويم را

ز بس ديدم جفا در نوجواني

به تنگ آمده دلم از زندگاني

پس از تو خوار در ايام گشتم

به هجده سالگي ناكام گشتم

شاعر
صغيراصفهاني