حرمت فاطمه


اي خدا سينه من در ره قرآن بشكست

پيش چشم علي و فضه و طفلان بشكست

محسنم سقط شد و گشت خزان نخل ترش

نخل هستي من از تيشه عدوان بشكست

غاصب حق علي حق مرا غصب نمود

حرمت فاطمه را خصم چه آسان بشكست

درب آن خانه كه بي اذن پيمبر وارد

نشده، از لگدي دشمن نادان بشكست

ثلث ذريه من كشته شد از ضرب لگد

اي خدا جهل و ستم ريشه ايمان بشكست

به چه جرمي زده سيلي به رخم يا الله

آنكه شد پيرو نفس خود و پيمان بشكست

من جوان بودم و از جان و جهان سير شدم

قامت سرو من از فتنه دوران بشكست

منع كردند مرا تا نكنم گريه دگر

دل سوزان من از رنج فراوان بشكست

بس كن اين قصه «حبيبي» كه ز سوز جگرش

نه دل انس، دل حوري و غلمان بشكست

شاعر
حبيبيان