چشمه سار غم


اي واي من كه نور اميدم ز خانه رفت

آن طائر شكسته پر از آشيانه رفت

بال و پر پرستوي من سوخت از جفا

ويران شد آشيانه من تا زلانه رفت

شد روزگار من همه تاريكتر ز شام

خورشيد زندگاني من چون شبانه رفت

تابوت نور تا كه رسد بر سرير عرش

ديدم به دوش خيل ملك شانه شانه رفت

از فاطمه نكرد ميخ در حيا، دريغ

چون تير قهر، سينه او را نشانه رفت

افسوس و آه و درد كه از ظلم ظالمان

پهلو شكسته اي ز جهان مخفيانه رفت

نيلي رخ كه بود دلش شمه سار غم

مجروح سيلي و لگد و تازيانه رفت

زهراي من بدون تو شد همدم دلم

اشكي كه روز و شب ز بصر دانه دانه رفت

شعري سرود«محسن صافي» ز بحر دل

سوز و گداز و شيون او تا كرانه رفت

شاعر
محسن صافي