تاراج دل


خواستم تا مادح زهرا شوم

قطره ام، شايد چنين دريا شوم

آنكه بوده خالق شمس و قمر

اينچنين آمد جمالش در نظر

موي او واليل و رويش والضّحي

سينه اش گنجينه سرّ خدا

ابرويش دل را چو مجنون مي كند

تيغ مژگانش به پا خون مي كند

چشم زهرا رونق نرگس برد

ناز زهرا را پيمبر مي خرد

لعل زيباي لبش سنگ يمن

صورتش شفاف و همچون دُرّ حسن

بر درش روح الامين زانو زند

هر كه ديدش ناله ياهو زند

خانه دربست او خلد برين

رشته اي از چادرش حبل المتين

فاطمه يعني علي سر تا قدم

صاحب كرسي و هم لوح و قلم

فاطمه كار خدايي مي كند

از همه مشكل گشايي مي كند

فاطمه انسيه الحورا بود

فاطمه اسرار اَو اَدني بود

فاطمه استاد صدها هاجر است

فاطمه نور دو چشم حيدر است