پرستاري ندارم


چه غم گر هر كسي از من بجز غم رو بگرداند



مبادا از سرم رو كاسه ي زانو بگرداند



رهين منّت دردم كه بنشسته به پهلويم



به بستر، او مرا زين سوي، بر آن سو بگرداند



نگاه شوهر تنهاي من اين راز مي گويد



كه ديده؛ همسري از همسر خود رو بگرداند



ز بس بيزارم از دشمن عيادت چون كند از من



كمك از فضّه گيرم تا رخم از او بگرداند



دلم را مژده دادم تا اجل آيد به امدادم



كجا بيمار رو، از كاسه ي دارو بگرداند



پرستاري ندارم بر سر بالين بيماري



مگر آهم ازين پهلو به آن پهلو بگرداند



فدايي علي هستم پي حفظش دلم خواهد



اجل دست مرا گيرد به دور او بگرداند

شاعر
علي انساني