بلبل خاموش


فاطمه اي شاهد بي تابيم

ماهتاب آسمان آبيم

ديده بگشا من علي بي كسم

گوشه چشمي ز تو باشد بسم

ظاهراً در كوچه دستم بسته شد

اشك در چشمان من پيوسته شد

باطناً اي چشم هستي سوي تو

بسته دستان مرا گيسوي تو

ترسم از غصه زمين گيرم كني

در جواني از غمت پيرم كني

صحبتي كن اي همه دارائيم

رحم كن زهرا بر اين تنهائيم

درب جنت را برويم باز كن

بلبل خاموش من آواز كن

اي كه خورشيد است پيشت سر به زير

دست بشكسته بيا دستم بگير

از نفس افتاده اي اما بيا

بار ديگر همسرت را كن صدا

آخرين باري كه اي مهتاب رو

پشت در خواندي مرا غم در گلو

يا علي گفتي علي را سوختي

بعد از آن زهراي من لب دوختي

حسرت نيلوفران گشته تنم

مي روي و من گريبان مي درم

بي تو كشتي دلم در گل نشست

بي تو پشتيبان من پشتت شكست

حال چون از خانه من مي روي

غرق خون پروانه من مي روي

اي اميد مو سپيدم اي عروس

جان حيدر روي محسن را ببوس