آينه حق


منكه حق را همچنان آئينه ام

گوهر اسرار را گنجينه ام

مهبط وحي است عرش خانه ام

مخزن عشق است گنج سينه ام

در پس غصب فدك دور از علي

سيلي ام زد دشمن ديرينه ام

خانه ام را دست كين آتش كشيد

گر چه ميدانست من بي كينه ام

خاطرات غربتم را ثبت كرد

ميخ در، برگرفت اين سينه ام

گر چه خوشحالم از اين رفتن ولي

غم به دل دارم كه تنها شد علي

هيچكس درد مرا باور نكرد

ناله سرد مرا باور نكرد

هيچكس غير از من و طفلان من

غربت مرد مرا باور نكرد

يكنفر در كوچه، جز دست عدو

چهره زرد مرا باور نكرد

هيچكس جز فضه و گل ميخ داغ

پشت در، درد مرا باور نكرد

گر چه خوشحالم از اين رفتن ولي

غم به دل دارم كه تنها شد علي

شاعر
عليرضا احراميان پور