بازگشت

مصائب حضرت زهرا(س)


مرگ پدر

حال رسول خداصلى الله عليه وآله بدتر شد، سرش را در دامن على عليه السلام گذاشت و بى هوش گشت. زهراعليها السلام به صورت نازنين پدر نگاه مى كرد و اشك مى ريخت و مى فرمود: »آه، به بركت وجود پدرم باران نازل مى شد و دادرس يتيمان و پناه بيوه زنان بود.«

صداى ناله ى زهراعليها السلام به گوش پيامبر رسيد، ديده گشود و با صداى ضعيف فرمود: دختر عزيزم! اين آيه را بخوان:»وَ ما مُحَمَّدٌ اِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابَكُمْ«.(37)

از مرگ چاره اى نيست، چنانكه پيغمبران مردند من نيز خواهم مرد. اما چرا ملت هدف مرا تعقيب نمى كنند و قصد سقوط و عقب نشينى دارند؟!

از شنيدن اين سخن گريه ى زهراعليها السلام شديدتر شد. رسول خداصلى الله عليه وآله از احوال پريشان و چشم گريان دختر عزيزش منقلب شد، خواست او را تسلى دهد اما مگر به آسانى مى توان او را آرام نمود. ناگاه فكرى به خاطرش رسيد، به فاطمه اشاره كرد نزديك بيا. وقتى صورتش را نزديك پدر برد آن حضرت رازى در گوش او گفت. حاضرين ديدند صورت فاطمه عليها السلام برافروخته شد و در همان ناراحتى تبسّم كرد. از اين تبسّم نابهنگام تعجب نمودند. علت خنده را از خودش پرسيدند، فرمود: »تا پدرم زنده است رازش را فاش نمى كنم!«.

بعد از مرگ پدر آشكار ساخت و گفت:

»پدرم در گوش من فرمود: فاطمه جان! مرگ تو نيز نزديك است؛ تو اولين فردى هستى كه به من ملحق خواهى شد«.

اشاره اى به كربلا

فاطمه عليها السلام مى دانست كه پس از اين وداع، ديگر ديدارى نيست، يك دخترى هم در كربلا وقتى كه پدرش مى خواست به ميدان برود، و او مى دانست كه ديگر پدر را زنده نخواهد ديد، جلو آمد و گفت:

»يااَبَةِ اسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟«؛پدر جان! آيا آماده شهادت شده اى؟«

امام فرمود:» آخر چگونه تسليم مرگ نشود كسى كه يار و ياور ندارد.«

سكينه گفت: »يا اَبَةِ رُدَّنا اِلى حَرَمِ جَدِّنا؟«؛»حالا كه آماده ى مرگ شده اى پس ما را در اين صحرا و در دست دشمن رها مكن، به حرم جدّمان برگردان«.

امام فرمود: »فرزندم! مرا امان نمى دهند، اگر مرغ قَطا را به حال خود گذارند در لانه اش مى خوابد«.

صداى شيون زنان از اين سخن امام بلند شد؛ سكينه كه بيش از همه ناراحت بود و ساكت نمى شد، امام حسين عليه السلام او را به سينه چسبانيد و اشكهايش را از صورتش پاك كرد و فرمود: »سكينه جان! بدان كه بعد از مرگ من گريه زيادى خواهى داشت، ولى تا جان در بدن دارم با اشك خود قلب مرا آتش مزن«.(38)



غربت مولا!

بعد از جنايت بين در و ديوار قنفذ ملعون با همراهانش بدون اجازه به خانه على هجوم آوردند. على عليه السلام سراغ شمشيرش رفت، ولى آنان زودتر به طرف شمشير آن حضرت رفتند، و با و عدّه ى زيادشان بر سر او ريختند. عده اى شمشيرها را به دست گرفتند و بر آن حضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن وى طنابى)سياه( انداختند.

و بنا بر نقلى دست على عليه السلام را نيز با طناب بستند.

اشاره اى به كربلا

اگر در اين واقعه ى جانسوز و اين توطئه شوم، ريسمان به دست على نمى بستند و به گردن آن امام مظلوم نمى انداختند؛(39) در كربلا نيز كسى به خود اجازه نمى داد به اهلبيت امام حسين عليه السلام و امام زين العابدين عليه السلام غل و زنجير ببندد!



وصيت فاطمه عليها السلام

روزى حضرت زهراعليها السلام فرا رسيدن مرگ خود را با على عليه السلام اعلام كرد. و در اين بين سخنانى از روى صداقت با يكديگر گفتند، و مهر و علاقه ى بى پايان خويش را نسبت به هم ابراز داشتند. در اين جا بود كه احساسات و عواطف آن دو يار مهربان و دو همسر نمونه اسلام چنان تحريك شد كه نتوانستند از گريه خوددارى كنند. ساعتى را با هم گريستند و به ياد دوران كوتاه زندگى زناشويى كه در جهانى از صفا و مهر و علاقه و صداقت و درستى و پاكدامنى و فداكارى بود اشك ريختند، و به ياد زحمات طاقت فرسا و فداكاريها و گرفتاريهاى همديگر ناله كردند، تا شايد به وسيله ى اشكهاى چشم، آتش درونى خود را كه نزديك بود كالبدشان را محترق سازد خاموش كنند.

بعد از آن كه گريه شان آرام تر شد، على بن ابيطالب عليه السلام سر همسرش را در دامن گرفت، فرمود: اى دختر پيغمبر! هر چه ميل دارى وصيت كن و مطمئن باش كه از وصاياى تو تخلف نخواهم كرد. فاطمه عليها السلام به موضوعاتى وصيت نمود كه در اين جا به سه مورد آن اشاره مى كنيم:

1- اى پسر عمو! فرزندانم يتيم مى شوند، با آنان مدارا كن.

2- براى من تابوتى تهيه كن كه در موقع حمل جنازه، بدنم پيدا نباشد، و طرز ساختمانش چنين و چنان نباشد.

3- مرا شبانه غسل بده و كفن كن و به خاك بسپار، و اجازه نده اشخاصى كه حقم را غصب كردند و اذيت و آزارم نمودند بر من نماز بخوانند يا به تشييع جنازه ام حاضر شوند.(40)

و نيز آمده كه عرض كرد: برايم سوره ى يس بخوان! پس از آنكه تمام شد بدان كه از اين دنيا رفته ام.(41)

آه! على عليه السلام روى به سوى ديگر مى گرداند تا فاطمه قطرات اشك چشمش را نبيند. اين اندوه و دردى كه آميخته با مهر و محبت فاطمه بود، به صورت اشك از چشم على جارى شد.



على را خبر كنيد

اسماء به دو فرزند داغديده زهراعليها السلام كه در مرگ مادر اشك مى ريختند و ندبه مى كردند، عرض كرد:

»اى فرزندان رسول خداصلى الله عليه وآله زود به سراغ پدرتان برويد و او را از مرگ مادرتان باخبر كنيد!«.

آن دو نيز رفتند تا نزديك مسجد رسيدند، در آن وقت صداى خويش را به گريه بلند كردند. گروهى از صحابه دور آنان جمع شدند و از سبب گريه آنها پرسيدند، فرمودند: آخر مادرتان از دنيا رفت.(42)

على عليه السلام از اين خبر آن چنان دگرگون شد كه بى حال به پشت افتاد، آب به صورتش پاشيدند، وقتى كه حالش خوب شد، با ندايى جانسوز فرمود:

»اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسليت بدهم؟ تا زنده بودى مصيبت و اندوه و غم خود را به تو تسليت مى دادم، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگيرم؟«.(43)

اشاره اى به كربلا

در كربلا نيز وقتى قمر بنى هاشم عليه السلام در كنار علقمه به شهادت رسيد، حسين بن على عليه السلام بود تا خبر شهادت او را خيمه ها برساند؛ لذا آمد عمود خيمه ى عباس را كشيد، خيمه به زمين آمد، يعنى بدانيد كه عباس را كشتند!

اما حسين جان! كسى نبود آن هنگام كه مظلومانه به شهادت رسيدى، خبر تو را به خيمه ها رساند، از اين رو ذوالجناح به سوى خيمه ها رفت، اهل حرم صداى پاى او را شنيدند، با يكديگر گفتند كه حسين آمد! اما وقتى اسب بدون سوار را ديدند فهميدند كه حسين را نيز كشتند!

لا حَوْلَ وَلا قُوِّةَ اِلّابِاللهِ الْعَلِىِّ العَظيم

تكفين فاطمه

على عليه السلام بعد از آن كه كار غسل دادن را به انجام رساند، او را برداشت و در درون كفن هايش جاى داد، آن گاه وى را با پارچه اى كه رسول خداصلى الله عليه وآله را با آن خشك نموده بود، خشك كرد، و سپس او را با حنوط بهشتى كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرموده بود و از حنوط دنيا كاملا متمايز بود، حنوط كرد، سپس وى را در كفن هايش پوشاند و در هفت قطعه پارچه كفن نمود.(44)

اشاره اى به كربلا

شهيد اگر چه غسل ندارد ولى كفن ندارد، و لباس وى كفن اوست.(45)

چنانكه وقتى شب عاشورا فرا رسيد، امام حسين عليه السلام به ياران فرمود: لباسهايتان را بشوييد و فردا لباس تميز در بر كنيد تا كفن هاى شما باشد.(46)

اما وقتى عصر عاشورا فرا رسيد، زينب عليها السلام پيكر برادر را پيدا كرد و با اندوه فراوان نگاه مى كرد كه حتى آن كهنه پيراهن را هم از بدن مطهر سيدالشهداعليه السلام درآورده بودند و امام عليه السلام بى كفن روى بيابان و زير آفتاب سوزان كربلا افتاده بود!



استقبال پدر!

چون مى خواستند حضرت زهراعليها السلام را در قبر گذارند، دو دست از ميان قبر شبيه به دستان رسول خداصلى الله عليه وآله پيدا شد و آن حضرت را گرفت و به قبر برد.(47)

شايد اين مسأله كه با چشم ملكوتى اميرالمؤمنين عليه السلام ديده شده است، اشاره اى باشد به اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله براى كمك به على عليه السلام و تحويل گرفتن امانت خود به استقبال آمده است. اما جا داشت پيامبر به على مى فرمود: اى على! امانت من پهلو شكسته نبود! و بازو و صورت او نيلى نبود!