بازگشت

مرا ببخش بانو


دستش را که سايبان چشمانش کرد ، نخل هاي سرسبز و بلند نخلستان هاي مدينه به چشمش آمدند و پشت سر آن ها ، خانه هاي کوتاه و گلي مدينه که در امواج سراب مي لغزيدند و بالا و پايين مي رفتند . نفس عميقي کشيد تا نسيم خنکي را که از سمت مدينه مي آمد ، حس کند . نسيم ، بوي آشنايي را با خود داشت : بوي پيامبر ، بوي مسجد نبي ، بوي مناره ي کوتاهي که او سال هاي سال بر فراز آن اذان گفته بود ، و بوي عجيبي که از لا به لاي کوچه ي بني هاشم گذر کرده بود و او نمي دانست چيست . از دروازه ي شهر که عبور کرد ، کناري ايستاد . به احترام شهر پيامبر، خاک گرد و غبار لباسش را تکاند . سنگريزه ها و خارهايي که درطول چندين روز مهمان پاهايش بودند ، بيرون آورد و دست ها و صورتش را به خنکاي آب نهر کوچکي سپرد که راه به نخلستان هاي اطراف داشت . نگاهي به دور و برش کرد . مردم سرگرم کار روزانه ي خود بودند و کسي متوجه ورود او نشده بود.



خودش هم همين را مي خواست . چه بهتر که با مردمي رو به رو نشود که پيکر پيامبرشان را روي زمين گذاشتند و به دنبال تعيين خليفه رفتند .



وارد کوچه ي بني هاشم شد ؛ کوچه ي تنگ و باريکي که هر روز به عشق ديدن پيامبر آن جا مي ايستاد و با پيامبر براي رفتن به مسجد راهي مي شد و به دنبال او راه مي افتاد .



به هواي دختر پيامبر آمده بود . خواب ديده بود و ترس از تعبير ندانسته ي خوابش ، او را به اين جا کشانده بود . پيامبر را تا به حال اين طور آشفته نديده بود : موهاي ژوليده ، سر و روي خاک آلوده و چهره اي غمگين و خسته که از تنهايي فاطمه گفتـه بود ، و بي کسي علي ...



خانه ي علي را جست و جو مي کرد تا احوال دختر پيامبر را بپرسد ، وگرنه او عهد کرده بود که ديگر به مدينه اي که خاندان پيامبر را فراموش کرده بودند ، باز نگردد . بر در خانه که رسيد ، از تعجب خشکش زد ؛ تکه حصيري سوخته از در خانه آويزان بود :



حتماً اشتباه کرده ام !



به خانه هاي اطراف نگاه کرد . چند قدم به اين طرف و آن طرف رفت .



نه همين جاست . خانه ي علي ؛ اما ...



با نگراني جلو رفت : « سلام بر اهل بيت پيامبر . »



حسن و حسين ، تکه حصير ا کنار زدند و بيرون دويدند . آري ، همان صداي آشناست .



بلال ! بلال آمده !



هر دو را در آغوش گرفت و اشک از چشمانش جاري شد .



قربان خاک پايتان بروم عزيزان پيامبر ، خدا را شکر که سلامتيد .



لحظه اي گذشت . حسن و حسين در آغوش بلال ، خاطره ي روزهاي خوش گذشته را به ياد آوردند و بلال عطر دل انگيز پيامبر را ازآن دو استشمام مي کرد .



مادرتان ... مادرتان کجا است ؟



حسن و حسين ، دست هايش را گرفتند و او را به داخل بردند . همه چيز همان طور بود . اتاق کوچک و محقر فاطمه و علي ، و پرده اي که آن را به دو نيم مي کرد .



" يا الله . سلام بر دختر پيامبر خدا . "



فاطمه صداي بلال را شناخت . منتظرش بود ؛ که پيامبر در خواب وعده داده بود بلال براي عيادت خواهد آمد .



" سلام بر تو ، مؤذن پدرم رسول خدا . "



صداي لرزان و ضعيف فاطمه از پشت پرده ، نگراني اش را بيشتر کرد .



" با تو چه کرده اند بانو ؟ "



بلال ديگر به هيچ چيز فکر نمي کرد ، هيچ صدايي را نمي شنيد ، گويي که مردم را نمي بيند ؛ مي دويد و براي خودش راه باز مي کرد . پايش به سنگي گرفت و زمين خورد ، به دست هاي خون آلودش توجهي نکرد ، به سرعت بلند شد و به راه افتاد . پله هاي مناره مسجد پيامبر را ديده و نديده بالا رفت و در بلندي آن ايستاد .



چه با شکوه ! مدينه را در زير پاي خويش مي ديد ، درست مثل همان روزها که در حال اذان گفتن به راه رفتن علي خيــــره مي شد و وضو گرفتن پيامبر را مي نگريست ؛ اما اين بار با تمام دفعات فرق مي کرد .



اين بار فقط به خواهش فاطمه آمده بود :



« مي خواهم پيش از مرگ ، يک بار ديگر... »



الله اکبر ...



صدايش در شهر پيچيد .



الله اکبر .



مردم لحظه اي دست از کار کشيدند ؛ گويي مدينه به يکباره در سکوت فرو رفت .



الله اکبر ، الله اکبر ...



پس از مدت ها صداي آشنايي از بالاي مناره ي مسجد پيامبر مي آمد . در دل همه ترديد افتاده بود .



آيا ...



اشهد ان لااله الا الله



آري ، به خدا قسم صداي بلال است که مي آيد . مردم مدينه بي اختيار به طرف مسجد دويدند .



اين بلال است که آمده !



اشهد ان ...



فرياد « بلال » مردم که به يکديگر خبر ورود مؤذن پيامبر را مي دادند ، با صداي اذان در هم آميخت .



... محمد رسول الله



مردم پاي مناره جمع شده بودند و به او نگاه مي کردند ، عده اي با چشمان اشگ آلود و عده اي متعجب .



اشهد ...



تا خواست جمله ي بعدي را بگويد ، فرياد حسن و حسين را شنيد . هراسان به پايين نگاه کرد . حسن و حسين از انتهاي کوچه دوان دوان آمدند تا پاي مناره رسيدند :



بلال ! تو را به خاطر خدا ، ديگر اذان را ادامه نده مادرمان بر سر سجاده از هوش رفته ...



و گريه امانشان نداد . بلال پايين آمد و آن دو را در آغوش کشيد . سرش را بلند کرد و به چهره هاي شرمسار اهل مدينه نگريست . خواست چيزي بگويد ، اما بغض و خشم اجازه نداد . گونه هاي حسين را بوسيد ، جمعيت را شکافت و به راه افتاد .



از دروازه ي مدينه که بيرون مي رفت ، زير لب مي گفت : « مرا ببخش بانو » نسيمي را بر صورتش حس مي کرد که بالاي کوچه ي بني هاشم گذشته بود و بوي آشنايي را با خود داشت ؛ بوي غربت علي .