بازگشت

ماجراي سقيفه پس از پيامبر(ص)


… از سقيفه بايد آغاز کنيم.



دروغگوست کسي که زندگي فاطمه(ع) را بنويسد و بر سقيفه پرده بکشد.



خام است آن که بدبختي هاي مسلمين را در تاريخ اسلام بررسي کند و سقيفه را ناديده گذارد.



در سقيفه حقيقت ايمان و نفاق رقم زده شد، نفاق بر مسند نشست و ايمان سنگر گرفت، نفاق چيره شد و ايمان مبارزه آغاز کرد، نفاق در کفّه ي اکثريت قرار گرفت و ايمان در اقليت ماند، نفاق هجوم آغاز کرد و ايمان صبوري پيشه ساخت، نفاق کينه هاي خويش آشکار کرد و ايمان آماج حمله ها شد…



در سقيفه آزمايش الهي با صراحت به صحنه آمد و جز معدودي دردمند راه خدا، از اين صحنه رو سفيد بيرون نيامدند، سقيفه عرصه ي زشت ترين ننگ هاي امّت پس از پيامبر شد، سقيفه خلافت الهي را بازيچه ي هوس و حسد ساخت؛ سقيفه درب خانه ي علي(ع) را سوزاند و پهلوي زهرا را شکست، و خون «مالک بن نويره» را بر خاک ريخت و زن او را مورد تجاوز «خالدبن وليد» قرار داد، سقيفه جنگ جمل را شعله ور ساخت و معاويه پرستان را در صفين رو به روي علي(ع) قرار داد، و ابلهان خوارج را به قتلگاه نهروان کشاند … سقيفه در محراب کوفه شمشير بر فرق اميرمؤمنان فرود آورد، و در ساباط مدائن بر روي امام مجتبي(ع) خنجر کشيد؛ سقيفه معاويه را برگردن امّت سوار کرد و خلافت را به سلطنت تبديل نمود و يزيد را وليعهد ساخت، سقيفه سرور شهيدان را به کربلا کشاند، سقيفه سر حسين(ع) را بر نيزه زد…(1)



آري از سقيفه بايد آغاز کرد … و زندگي فاطمه را رو به روي سقيفه بايد ديد؛ ماه در دل شب جلوه اي ديگر دارد، فاطمه(ع) را نيز بايد در سياهترين شب نفاق مشاهده کرد؛ آنگاه که خورشيد رسالت افول کرد، ماه عصمت درخشيد، انوار فرياد فاطمه از وراي قرون، سياهي اين شب را شکافت و تلألؤ اشک او ستارگان راهنماي گم گشتگان در اين شب ظلماني شد...



در سقيفه پرده اي سياه شدند، سدّي شوم بنا کردند، تا با فروشدن آفتاب نبوّت، امامت جانشين آن نشود؛ و فاطمه(ع) قامت برافراشت با پرچمي از درد، و با فريادي فراتر از سامعه ي زمان بر آنان شوريد و پرده ي ستبر تاريکي ها را شکافت و نگذاشت در اين سوي پرده، نسلها به تيرگي شب نفاق کور بمانند، و با هرچه در توان داشت، با اشک، با ناله، با فرياد، با خون خود، با پنهان داشتن قبر خويش، حقيقتي را که بر آن توطئه سکوت داشتند به آيندگان ابلاغ کرد و چهره ي حقيقت را از پس نقاب تزوير بر ملا ساخت.



چنين است که فاطمه عليها السلام مادر دردمند ايمان است، همچنان که مادرش خديجه(ع) مادر اسلام بود. خانه خديجه در مکّه دژ مسلمين در برابر شرک جاهلي بود و بيت الاحزان فاطمه(ع) در مدينه سنگر مؤمنين در برابر سپاه مزوّر نفاق است.



در خانه ي خديجه مسلمانان توش و توان مي يافتند و تنزيل قرآن را فرا مي گرفتند، در بيت الاحزان فاطمه(ع) مؤمنان مرز ايمان و نفاق را مي شناسند و تأويل قرآن را مي آموزند.



از خانه ي خديجه اسلام باليد و برآمد تا خورشيد جزيرةالعرب شد و بتهاي سنگي شکست و کعبه تطهير گشت… از بيت الاحزان فاطمه ايمان مي بالد و بتهاي جاندار نفاق مي شکند و دل تطهير مي شود.



در خانه ي خديجه نبوّت سنگر گرفت؛ در بيت الاحزان فاطمه امامت به مبارزه ايستاده است:



پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) در ماه دوّم سال يازدهم هجري (روز بيست و هشتم ماه صفر)، دو ماه و نيم پس از آنکه در غديرخم اميرمؤمنان علي عليه السلام را به جانشيني خود نصب فرمود، در خانه ي خود رحلت کرد در حالي که علي عليه السلام سر مبارک او را در آغوش داشت.(2)



پيامبر(ص) اضافه بر معرفي هاي مکرّر در طول مدّت رسالت، و اضافه بر آن که در هر فرصتي مقام اهل بيت و علاقه و احترام خويش نسبت به فاطمه(ع) و فرزندان او، و نيز مقام علمي و سبقت ايمان و فضايل علي عليه السلام را گوشزد مي کرد(3)، و اضافه بر تعيين و نصب و معرفي رسمي آن گرامي در غديرخم به عنوان امام و جانشين پس از خود؛ در همين ايام کوتاه پس از غدير نيز به وسايل گوناگون امّت را به پيروي از خاندان پاک خويش تشويق مي فرمود، چنانکه در موارد مختلف و نيز در آخرين خطبه اي که براي مردم در مسجد بيان فرمود صريحاً اعلام داشت «إنّي تارِکٌ فيکُمُ الثَّقَليْنِ: کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي أَهْلَ بَيْتي، ما إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداًّ – همانا من دو يادگار گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم: کتاب خدا، و خانواده ي خودم را که اگر به اين دو تمسک جوئيد هرگز گمراه نخواهيد شد»(4)



و نيز براي جلوگيري از کارشکني منافقاني که پيامبر(ص) مي دانست با حکومت و امامت علي عليه السلام مخالفند و عليه او توطئه مي کنند، سپاهي به فرماندهي جواني به نام «اسامة بن زيد» تعيين فرمود که به سوي «موته»در شام بروند. در سپاه اسامه، مهاجرين و انصار، و از جمله «ابوبکر» و «عمر» و «ابوعبيده جرّاح» و ديگران بودند، و پيامبر (ص) براي حرکت اين سپاه بسيار تأکيد مي فرمود، حتّي اسامه پرسيد:



اجازه مي فرماييد ما باشيم تا خداوند شما را شفا عنايت فرمايد؟



پيامبر فرمود: از شهر خارج شويد و با نام خدا حرکت کنيد!



و نيز با تأکيد مي فرمود: «لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ اُسامَةَ – خدا لعنت کند هر کس را که از سپاه اسامه جدا شود و آن را ترک کند»،(5) در عين حال ابوبکر و عمر لشکر اسامه را ترک کرده و به مدينه بازگشتند!



بيماري پيامبر هر ساعت سنگين تر و حال آن گرامي بدتر مي شد، با توجّه به علاقه ي غير عادي زهرا عليهما السلام به پيامبر (ص)، طبيعي است که آن بانوي گرامي بيش از همه در مورد حال پيامبر(ص) و نيز در مورد عواقب فقدان او نگران مي بود، شدّت وابستگي قلبي زهرا(ع) را به پيامبر (ص) در اين روايت بايد مشاهده کرد که نقل کرده اند:



پيامبر(ص) در بستر وفات، به زهرا(ع) که کنار او نشسته بود پنهان از ديگران چيزي فرمود و فاطمه گريان شد، آنگاه سخن ديگري به او فرمود که او شاد و خندان شد، برخي که شاهد اين منظره بودند بعدها از فاطمه(ع) در مورد آن گريه و خنده سئوال کردند، فرمود: پيابر (ص) ابتدا از رحلت و وفات خود به من خبر داد و من گريستم، سپس به من فرمودند تو اوّلين نفر از اهل بيت هستي که به من ملحق مي شود، و من از اين جهت (که پس از پيامبر مدّت درازي زنده نمي مانم و زودتر از ديگران به پيامبر ملحق مي شوم) خندان شدم.(6)



و نيز «عبدالله بن عباس» مي گويد: رسول خدا (ص) در بستر وفات به شدت گريست چنان که اشکش محاسن مبارک او را تر کرد، به او عرض کردند: اي رسول خدا براي چه گريه مي کني؟



فرمود: براي ذريّه و فرزندان خود و آنچه شريران امّتم پس از من نسبت به آنان مرتکب مي شوند مي گريم! گويا فاطمه را مي بينم که پس از من مورد ظلم و ستم واقع شده و فرياد مي زند «آه پدرجان» و هيچکس او را ياري نمي کند.



فاطمه(ع) اين موضوع را شنيد و به گريه در آمد؛ پيامبر(ص) فرمود: دخترم گريه نکن.



عرض کرد: براي آنچه پس از تو بر سرم بياورند گريه نمي کنم، بلکه براي فراق و دوري شما مي گريم.



فرمود: مژده باد تو را اي دختر محمّد که زود به من خواهي پيوست، و تو اوّلين نفر از اهل بيت مني که به من ملحق خواهي شد.(7)



سرانجام روح پيامبر عزيز، صلي الله عليه و آله به باغ ملکوت پر کشيد، و زهرا عليها السلام را در اندوه و مصيبتي بزرگ باقي گذاشت. فقدان پيامبر(ص) براي زهرا (ع) بسيار اندوه بار و سنگين بود، در روايات ذکر شده که آن گرامي پس از پيامبر شب و روز در گريه و اندوه و عزاداري بود، و گاه از شدّت گريه بيهوش مي شد(8) و «آنقدر بر پيامبر گريست که مردم مدينه آزرده شدند و به او اعتراض کردند که با گريه ي بسيارت ما را آزار مي دهي! و زهرا(ع) بعد از آن به گورستان و قبور شهداء مي رفت و آنچه مي خواست مي گريست و باز مي گشت»(9)



علي عليه السلام مي فرمايد: « من پيامبر(ص) را در همان پيراهنش غسل دادم، و فاطمه(ع) از من درخواست مي کرد که آن پيراهن را به او نشان دهم، و (چون پيراهن را به او نشان دادم) آن را بوئيد و بيهوش شد، و من چون چنين ديدم آن پيراهن را از او پنهان کردم».(10)



فاجعه!



اميرمؤمنان علي عليه السلام با همراهي برخي از بستگان به کار تجهيز و دفن و عزاداري پيامبر اشتغال داشت که گروهي از مهاجرين و انصار در محّلي به نام «سقيفه ي بني ساعده» گرد آمدند و برخلاف فرمان خدا و پيامبر(ص) از پيش خود به تعيين خليفه پرداختند، و سرانجام باند ابوبکر و عمر و ابوعبيده ي جرّاح، با يک نوع بازي سياسي، توانستند ابوبکر را خليفه سازند و قبيله ي «اوس» به رقابت با قبيله ي «خزرج» و براي آنکه مبادا رئيس خزرج «سعد بن عباده» به رياست برسد، پيش دستي کرده و با ابوبکر بيعت کردند، و بدين ترتيب هنوز جنازه ي مطهّر و عزيز پيامبر(ص) بر زمين بود که اساس غصب و تحريف در خلافت را استوار ساختند و حقّ مسلّم و منصوص اميرمؤمنان علي عليه السلام را به تاراج غصب بردند.



«براء بن عازب» يکي از صحابه ي پيامبر(ص) مي گويد: هنگامي که رسول خدا صلّي الله عليه و آله رحلت فرمود متحيّر و سرگردان شدم و حالتي ديوانه وار يافتم و با آن که براي وفات پيامبر(ص) بسيار اندوهناک بودم برخاستم تا به سوي بني هاشم که نزد پيامبر بودند بروم، و متوجه بودم که ببينم از معروفين قريش و سران قوم در اينجا کسي هست يا خير؟ و من همچنان مبهوت و جوياي سران قوم مي بودم که يک وقت دريافتم ابوبکر و عمر در اين جماعت نيستند آنگاه خبر رسيد که در سقيفه ي بني ساعده گرد آمده اند، و ديگري مي گفت مردم با ابوبکر بيعت کردند!



من ديگر درنگ نکردم و بيرون آمدم و ديدم ابوبکر مي آيد و عمربن خطاب و ابوعبيده ي جرّاح و گروهي از اهل سقيفه همراه او بودند، و لباسهاي صنعاني پوشيده بودند و در راه بر هر کس عبور مي کردند او را فريب داده پيش مي کشيدند و خواهي نخواهي دست او را بر دست ابوبکر مي سودند و از او بيعت مي گرفتند!!(11)



آري، هنوز پيکر پاک پيامبر عزيز(ص) به خاک نرفته بود که، توطئه عليه علي عليه السلام را عملي ساختند، و اين غصب و تحريف و گمراهي براي زهرا عليها السلام و ساير اهل بيت فاجعه ديگري بود که بر مصيبت فقدان پيامبر(ص) اضافه مي شد...



بديهي است که اميرمؤمنان علي عليه السلام، و معدودي انگشت شمار از مؤمنان نظير سلمان و ابوذر و مقداد و … در برابر اين گمراهي مقاومت مي کردند، نهايت آنکه اميرمؤمنان(ع) به جهت نو پا بودن اسلام و نزديکي مردم با زمان جاهليت و کفر، و براي آنکه در صفوف امّت تفرقه شکننده اي ايجاد نشود و اسلام همچنان حاکم باشد و پيشرفت کند و مستقر شود، چاره اي نداشت جز آن که از خشونت و جنگ و ستيز تا سر حدّ امکان خودداري نمايد، و با مدارا و مرافقت، ظلمت و گمراهي را – ولو در دراز مدّت – خنثي سازد و به همين جهت است که مي بينيم آن شهسوار شيردل ميدانهاي نبرد که سوزش شمشيرش را گردان عرب بر گرده خويش دريافته بودند اينک در برابر غاصبان با نهايت تواضع و بردباري برخورد مي کند؛ در حالي که اگر مصلحت در مقابله و خشونت بود به کمترين کوششي مي توانست آنان را از ميان بردارد و اتفاقاً اميرمؤمنان(ع) خود در آغاز هجومِ مأموران به خانه ي آن گرامي، به همين مطلب اشاره فرموده است، در اين زمينه به متن روايات توجّه کنيم:



«سلمان فارسي»و «عبدالله بن عباس» و برخي راويان ديگر روايت کرده اند: روزي که پيامبر(ص) رحلت فرمود هنوز پيکر مطهّر او مدفون نشده بود که مردمان پيمان شکستند و به راه انحراف رفتند و بر مخالفت فرمان او گرد آمدند، و علي عليه السلام به کار تدفين پيامبر(ص) اشتغال داشت تا از غسل و کفن و حنوط و دفن پيامبر(ص) فارغ شد، آنگاه به گردآوري قرآن روي آورد و براي انجام وصيّت رسول خدا (ص) (در مورد جمع آوري قرآن) از مردم مشغول ماند.



عمر به ابوبکر گفت: همه ي مردم با تو بيعت کرده اند جز اين مرد و خاندان او، کسي را نزد او بفرست، ابوبکر پسرعموي عمر را که«قنفذ» نام داشت به سوي علي عليه السلام فرستاد و به او گفت نزد علي برود و به او بگو خليفه ي رسول خدا ترا فرا مي خواند!



و مکرر او را فرستادند و علي(ع) از آمدن نزد ايشان خودداري کرد، عمر خشمگين برجست و به «خالد وليد»و«قنفد» و گروهي که دور او بودند فرمان داد هيزم و آتش بياورند، و به خانه ي علي و فاطمه صلوات عليهما رفتند، و فاطمه(ع) در آن سوي درب نشسته بود در حالي که (جهت عزا) سرخويش را بسته و اندامش از مصيبت پيامبر(ص) نحيف و لاغر شده بود.



عمر پيش آمد و در زد و فرياد برداشت: اي پسر ابوطالب در را بازکن!



فاطمه(ع) پاسخ داد: اي عمر چکار به ما داري که ما را با مصيبتمان وانمي گذاري؟



عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را به روي شما آتش مي زنيم!



فاطمه(ع) پاسخ داد: اي عمر آيا از خدا عزّ و جل نمي ترسي که بر خانه ي من (بدون اجازه) وارد مي شوي و به منزل من هجوم مي آوري؟



عمر آتش خواست، و بر در آتش افکند و آن را سوزاند و شکست، فاطمه(ع) جلوي او را گرفت و فرياد زد: پدرجان يا رسول الله.



عمر شمشير را با غلاف آن بالا برد و بر پهلوي او کوفت، فاطمه(ع) ناله کرد، عمر تازيانه بر بازوي او زد، فاطمه فرياد زد: پدرجان.



در اين هنگام علي عليه السلام برجست و گريبان عمر را گرفت و او را فرو کشيد و بر زمين کوفت و بيني و گردن او را رنجه کرد، و مي خواست او را بکشد اما گفتار رسول خدا(ص) که او را به صبر و طاعت وصيت فرموده بود به ياد آورد، و فرمود:



«به خدايي که محمّد را به پيامبري مکّرم داشت اي پسر صهّاک اگر تقدير و فرمان الهي از قبل نبود هر آينه در مي يافتي که نمي تواني به خانه ي من داخل شوي».



عمر کمک طلبيد، و گروهي آمدند و به خانه وارد شدند و بر علي(ع) ازدحام کرده او را گرفتند و ريسماني به گردن او افکندند و او را کشان کشان مي بردند، فاطمه(ع) جلوي منزل ميان آنان و علي (ع) حائل شد و مانع آن گرديد که علي عليه السلام را ببرند. قنفذ به او حمله کرد و با تازيانه چنان فاطمه(ع) را مضروب ساخت که هنگام وفات هنوز اثر تازيانه بر بازوي زهرا(ع) همچون دستبندي آشکار بود، و نيز زهرا(ع) را ميان در و ديوار قرار داده فشرد به طوري که يک دنده ي او شکست و جنينش سقط شد و به همين جهت همواره بيمار و بستري بود تا به شهادت رسيد، صلّي الله عليها.(11) و نيز در برخي روايات ذکر شده که … در جريان هجوم به منزل چنان سيلي به صورت زهرا(ع) زد که گوشواره ي آن گرامي گسيخت و فرو افتاد و درب را چنان به پهلوي او کوفت که پهلو شکست و جنينش سقط شد.(12)



آري زهرا(ع) با تمام توان خويش از اميرمؤمنان(ع) دفاع مي کرد، و به همين جهت مهاجمان بر بازوان مطهّر او تازيانه زدند تا دست از علي(ع) بدارد، و سرانجام که با ضرب و جرح و شکستن پهلو و سقط جنينش، علي(ع) را از او گرفتند، باز زهرا(ع) با آن حال از پاي ننشست و با گروهي از زنان بني هاشم به دنبال علي عليه السلام به مسجد آمد و فرياد بر داشت:



دست از پسرعمويم برداريد وگرنه به خدا سوگند گيسوانم را پريشان کرده پيراهن پيامبر(ص) را بر سر مي نهم و به درگاه خدا مي نالم و بر شما نفرين مي کنم،(13) و (در خواهيد يافت که) ناقه ي صالح ( که موجب عذاب قوم ثمود گرديد) نزد خدا گرامي تر از فرزندان من نيست!(14)



و به ابوبکر رو کرد و فرمود: آيا مي خواهي شوهر مرا به قتل برساني!(15)



اميرمؤمنان عليه السلام به سلمان فرمان داد: زهرا(ع) را دريابد و از نفرين منصرف سازد. (16)



سلمان مي گويد: به خدا سوگند (هنگامي که زهرا(ع) تهديد به نفرين کرد) بنيان ديوارهاي مسجد را مشاهده کردم که از زمين کنده شد ، من نزديک او رفتم و عرض کردم: بانو و سرور من، خداي متعال پدر ترا به رحمت برانگيخت شما سبب عذاب و نقمتِ (بر مردم) مباشيد. (17)



فرمود: اي سلمان بگذار تا داد خود را از اين بيدادگران بگيرم.



عرض کردم: علي(ع) مرا خدمت شما فرستاده و فرمان داده است که به خانه بازگرديد.



فرمود: اينک که او فرمان داده اطاعت مي کنم و شکيبائي مي ورزم. (18)



سلمان مي گويد: (پس از انصراف آن گرامي) ديوار برجاي خود افتاد چنانکه غبار از زير آنها برخاست و به بيني هاي ما وارد شد. (19)



«عبدالله بن عباس» مي گويد: «… بدين ترتيب علي عليه السلام را کشان کشان نزد ابوبکر بردند، چون چشم ابوبکر به او افتاد فرياد زد او را رها کنيد، علي عليه السلام گفت: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان هجوم آورديد! اي ابوبکر به کدام حق و کدام ميراث و کدام سابقه مردم را به بيعت خويش فرا مي خواني! آيا تو ديروز به فرمان رسول خدا با من بيعت نکردي؟!



عمر گفت: اي علي! اين حرفها را رها کن، بخدا سوگند اگر بيعت نکني تو را به قتل مي رسانيم!» (20)



و سرانجام پس از آن که علي عليه السلام و ياران اندک او گفتگوهايي با ابوبکر در مورد غصب خلافت کردند و پس از آن که چندين بار آن گرامي را به قتل تهديد نمودند، دست او را گرفته و در حالي که دست خود را باز نمي کرد دست ابوبکر را به دست او زدند و به همين مقدار به عنوان بيعت قانع شدند و اميرمؤمنان به خانه بازگشت. (21)



علي عليه السلام چون ياوري جز چند تن انگشت شمار نداشت طبق دستور و وصيت پيامبر(ص) که به او فرمود: «اگر ياوراني پيدا کردي با آنان جهاد کن و اگر ياوري نيافتي تحمّل و صبر کن»(22) صبوري پيشه ساخت، و پيش از بيعت هم چند شب زهرا و حسن و حسين عليهم السلام را همراه بر مي داشت و به خانه ي مهاجرين و انصار مراجعه مي فرمود، و سابقه ي خود و جريان تعيين خويش را توسط پيامبر(ص) در غدير خم و ساير مسايل را به آنان ياد آوري مي کرد و از آنان براي رفع اين انحراف و گمراهي کمک مي طلبيد، و برخي از آنان وعده ي کمک مي دادند و علي عليه السلام از آنان مي خواست که بامداد بيايند و سلاح خود را بياورند و آماده ي جهاد باشند، اما بامداد جز چند نفر که از آنان جمله سلمان و ابوذر و مقداد بودند کسي نمي آمد(23)، و بدين سان آن گرامي را تنها گذاشتند و کار غاصبان بالا گرفت و حکومت ابوبکر استوار شد.

پاورقي



1- رجوع شود به شعر پر معناي قاضي ابوبکر بن ابي قريعه که در کشف الغمه و بحار الانوار ج 43 ص 190 نيز نقل شده که در آن جمله مي گويد: « و اريتکم انّ الحسين اصيب في يوم السقيفه... و به شما نشان مي دادم که حسين را در روز سقيفه کشتند».

2- نهج البلاغه فيض السلام خطبه ي شماره 193 ص 651-652. کامل بهائي جزء اوّل ص 292-293، امالي مفيد ص 138، امالي طوسي ج 2 ص 158-186 و 213-214، امالي صدوق ص 509، مناقب شهر آشوب ج 2 ص 64. اصول افي ج 1 ص 459. منتهي الآمال ص 129-130.



3- که نمونه هاي بسيار و گوناگون آن در کتب بزرگان شيعه و سني متواتراً ذکر شده است.



4- غاية المرام ص 212، الغدير ج 1 ص 55-9، عيون اخبار الرضا(ع) ج 1 ص 57 و ج 2 ص 30-31ف مسند احمدبن جنبل ج 3 ص 17 (چاپ بيروت) – احتجاج طبرسي ص 90 جزء اوّل – کتاب سقيفه سليم بن قيس ص 121.



5- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 2 ص 21 چاپ 4 جلدي – و نيز در منتهي الآمال ص 124-127، و در کامل بهائي جزء اوّل ص 291.



6- کشف الغمه ج 2 ص 8 – امال طوسي ج 2 ص 14 و 15 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 136- منتهي الآمال ص 130.



7- بحار ج 43 ص 156 – امالي طوسي ج 1 ص 191 – منتهي الآمال ص 164 و 165.



8- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 137 – کامل بهائي جزء اوّل ص 305 – بيت الاحزان ص 137.



9- بحار ج 43 ص 155 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 104 – امالي صدوق ص 121 – منتهي الامال ص 164.



10- بحار ج 43 ص 157 – بيت الاحزان ص 140.



11- کتاب سقيفه تأليف سليم بن قيس هلالي، ص 82-85 و 249-250.



12- بيت الاحزان، ص 97 – کنزالفوائد کراجکي، ص 364.



13- احتجاج طبرسي جزء اول ص 113-114، و شبيه به اين روايت در روضه ي کافي ص 238.



14- احتجاج طبرسي جزء اول ص 113-114، بحار ج 43 ص 47، بيت الاحزان ص 87.



15- روضه ي کافي ص 237-238، بيت الاحزان ص 86 و 87.



16- بحار ج 28 ص 227 و 228، احتجاج طبرسي جزء اول ص 113و114، بيت الاحزان ص 86.



17- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206 – احتجاج ص 113 و 114 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بيت الاحزان ص 87.



18- بحار؛ ج 28 ص 227 و 228 – احتجاج طبرسي ص 113و 114- بيت الاحزان ص 87.



19- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206- احتجاج طبرسي ص 113 و 114- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بيت الاحزان ص 87.



20- کتاب سقيفه ي سليم بن قيس ص 251-252، بحار ج 28 ص 300-301.



21- کتاب سقيفه ي سليم بن قيس ص 251-251، بحار ج 28 ص 300-301.



22- بحار ج 28 ص 191 و 210 و 247، کتاب سقيفه سليم بن قيس ص 72 و 73 و 87، احتجاج طبرسي ص 98 و 110.



23- بحار ج 28 ص 267- 268، کتاب سقيفه سليم بن قيس ص 81 و 128، احتجاج طبرسي ص 107، و نيز قسمت از اين مطلب در نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 6 ص 13 هم ذکر شده است.