بازگشت

از ميان شعله ها


قسمت 1



من فاطمه ام اينجا مكّه است، و امروز بيستم جمادى الثانية، و پنجمين سال بعثت پدرم پيامبر.



اين روزها مادرم احساس ديگرى دارد، و اين منم كه مرتّب او را دلدارى مى دهم، كه نُه ماه است با او هم راز و هم سخنم.



پدر عزيزم- كه از اعماق جان يكديگر را دوست مى دارمى- روزى وارد خانه شد. مادرم را ديد كه در اطاق تنهايى با كسى هم صحبت است كه گويى با رفيق ديرين خود سخن مى گويد. با تعجب پرسيد:



با كه سخن مى گفتى؟



مادرم گفت: با كودك همراهم. به راستى عجب مادرى دارم من.



امروز كه از درد زايمان به خود مى پيچد فرستاده تا رفقاى قديمش، زنان قريش نزد او بيايند. و لى همه او را رد كرده و خواستند عقده ى ازدواجش با پدرم را اين گونه انتقام بگيرند و هيچ يك به يارى نيامدند. و لى نمى دانستند كه آنها لياقت ندارند. من پاك و مطهرّم و آنها آلوده به هزاران ناپاكى. من موحّد و مؤمنه ام و آنها مشرك و بت پرست. نه، هرگز دستشان به من نخواهد رسيد.



قابله هاى من بايد از بهشت بيايند و شستشوى من با آب كوثر باشد و قنداقه ام از بهترين و پاكيزه ترين لباس هاى بهشت. و اين مادرم بود كه اكنون درد زايمان را با درد تنهايى مى چشيد. به راستى حقّ اوست كه مادر من باشد و نه تنها همين، بلكه مادر يازده امام و تنها همسر پيامبر اسلام! آخر تا او بود پدرم با ديگرى ازدواج نكرد. و امروز مادرم از شوق ديدار من در پوست خود نمى گنجد. نُه ماه انتظار و اكنون لحظه ى ديدار! مى خواهد ببيند دختر نُه ماهه اش كه اين قدر شيرين سخن مى گفته چه سيمايى دارد، و سپس امانت نُه ماهه ى نبوّت را به نبىّ خدا باز پس دهد.



بيشتر از مادرم پدرم پيامبر در انتظارم است. پدرم كه من جان و دل او هستم پاره ى جگر او هستم و سوره ى كوثر قرآن و همسر جانشين او.



آرى، امروز فرارسيده كه من بهشتى پا به عرصه ى زمين بگذارم و بشوم «انسيه ى حوراء». لحظات مى گذشت و هر لحظه به قدر يك سال، كه ناگهان:



چهار زن بهشتى ساره (همسر حضرت ابراهيم عليه السلام)، آسيه (همسر فرعون)، كُلثُم (خواهر حضرت موسى عليه السلام) و مريم (مادر حضرت عيسى عليه السلام) از بهشت آمدند و نزد مادرم نشسته به او سلام دادند و خود را معرّفى كردند.



لحظه ى ديدار فرارسيده و عالم منتظر طلوع زهره ى محمّدى و ستاره ى زهرايى بود، و من مشتاق ديدار پدرم و هم مادرم. پس با يك دنيا شور و شعف، پاك و پاكيزه و به دور از هر پليدى پا به عرصه ى وجود گذاردم.



براى شستشوى من ده حوريّه از بهشت آمدند كه هر كدام طشت و ابريقى از آب كوثر در دست داشتند. يكى از آن چهار زن جلو آمد و مرا با آب كوثر شستشو داد و پارچه ى سفيد رنگ خوشبويى به دور من پيچيد و پارچه اى ديگر به دور سرم و همه منتظر اوّلين زلال كوثر از چشمه ى دهان من بودند.



من هم ابتدا شهادت به يگانگى پروردگار دادم و سپس به رسالت پدرم و نيز به ولايت شوهر آينده ام على بن ابى طالب عليه السلام. از آن پس رو كردم به قابله هايم و به يك يك آنها با نامشان سلام نمودم.



ديدم كه آن چهار زن و آن حوريان و تمامى اهل آسمان به يكديگر تبريك مى گويند. سپس مرا در آغوش مادرم گذاردند و او مرا شير داد.



پس اى شيعيان و اى مسلمانان و اى جهانيان:



«إعلموا أنّى فاطمه و أبى محمد».



(بدانيد من فاطمه ام و پدرم محمّد است).



قسمت 2



من زهرايم، اينجا خانه ى پدرم در مكّه است، و سال هاى دهم بعثت.



دخترى پنج ساله ام و يك دنيا مهر و عاطفه نسبت به پدر و مادرم.



هر روزه پدرم از خانه بيرون مى رود و به تبليغ مردم مكّه مى پردازد. آيات قرآن مى خواند و آنها را دعوت به اسلام مى نمايد.



چه بگويم كه هر روز او را به نوعى آزار مى دهند. يك روز با زبان، يك روز با رفتار و كردار و روزى با سنگ و چوب و خارهاى بيابان. و قتى او برمى گردد پاهايش را با اشك هايم شستشو مى دهم. او را در آغوش مى گيرم و او هم مرا، و اين براى پدرم به همه چيز مى آرزد. هر روز كه من با دست هاى كوچكم خون هاى پاى او را- كه از سنگ هاى مشركين گلگون شده- مى شويم جانى تازه مى گيرد و با هر «بابا» كه مى گويم آثار شادى در چهره اش نمايان مى شود.



آن قدر دور او مى گردم و او را مى بوسم و شيرين زبانى مى كنم كه پدرم تمام غم هايش را فراموش مى كند و با هر لبخند من قلبش يك دنيا شادى مى شود، و فردايش منتظر شيرين زبانى ها و عاطفه هاى من است. و لى پدرم كه دست بردار نبود. همچنان مى رفت و آيات الهى را براى مردم مى خواند و همگان را به توحيد و اسلام دعوت مى نمود و هر روز عدّه اى ايمان مى آوردند.



مشركين مكّه ديگر از دست پدرم به ستوه آمده بودند. مرتّب نقشه اى مى كشيدند تا بلكه جلو پيشرفت پدرم را بگيرند. براى همين در همين سال ها دشمنان اسلام، پدرم و جمعى ديگر از بنى هاشم را در درّه اى به نام «شعب أبى طالب» زندانى كردند و ملاقاتشان را با همگان ممنوع. اين زندانى حدود دو سال به طول انجاميد و من نيز در اين مدت همراه با پدرم و ديگران با هزاران مرارت و سختى روزگار گذرانديم. و لى چه غم دارد پدرم با اين همه سختى و دشمنى. پدرم كه مادر خود را سير نديده و در كودكى يتيم او شده است و اكنون دخترى دارد كه در پنج سالگى براى مادرى مى كند و او را «امّ أبيها» لقب داده است.



مادرم هم همين طور. او كه در شهر خود غريب بود، هم دخترش بودم و هم يار و تسلاّى خاطرش. صبح و شام با يكديگر بوديم و در پنج سال زندگى من به قدر پنجاه سال با هم مأنوس. با يكديگر نماز مى خوانديم. قرآن تلاوت مى نموديم و به نيايش مى نشستيم.



روزهاى خوش كم كم رو به پايان آمد و مادرم به بستر بيمارى افتاد. بيمارى كه ديگر او را رها نكرد و بستر كه هيچگاه آن را جمع ننمود، و روز به روز تحليل مى رفت. تا اينكه آن روز غم بار فرارسيد و مادرم فهميد كه ديگر بايد اين همه انس و الفت را براى هميشه وداع گويد. گرچه من آن زمان پنج سال داشتم ولى همه ى اينها را خوب مى دانستم. مادرم زمانى بود كه ثروتش را شتران حمل مى نمودند و پادشاهان جواهراتش را براى جشن هايشان به عاريه مى بردند و همين مادرم بود كه در سرزمين حجاز تمام تجّار و ثروتمدان خاضع او بودند. و امروز كه وقت رفتنش از اين دنياست فقط پدرم را مى بينم كه بر بالينش نشسته و به وصيّتهايش گوش مى دهد و اين براى مادرم به همه ى عالم مى ارزد و پدرم هم بهتر از همه او را مى شناسد. ناگهان:



مادرم از وصيت بازايستاد و رو به پدرم گفت: وصيّتى دارم كه مى خواهم به فاطمه بگويم و او به شما بگويد.



سپس آرام با من نجوا نمود:



من براى قبر خود كفن ندارم و پول اين را هم نداشتم كه كفن بخرم و هم از عذاب قيامت مى ترسم. پس از من به پدرت بگو مرا در عباى خود كفن نمايد. و من بودم و اشك هاى پنج سالگى و زار گريه از اين كلام مادر. و لى پدرم آمد و خطاب به مادرم فرمود: هم اكنون جبرئيل نازل شد و از سوى خدا چنين وحى آورد: سلام ما را به خديجه برسان و بگو كفن خديجه از سوى خود ماست!



آرى، اينگونه مادرم مرا با پدرم تنها گذارد و رفت. من گرچه «معصومه» بودم و مادر يازده امام ولى هرچه بود طفلى پنج ساله بودم كه در خانه ى تنهايى يتيم مادر شده بودم.



هرازگاه سراغ مادرم را مى گرفتم. يك بار كه خيلى بى تابى نمودم جبرئيل از طرف خداوند مرا سلام آورد و تسكينم داد.



از تن غم انگيزتر حال پدرم بود. شب و روز براى همسرش اشك مى ريخت. به ياد او و يادآورى وفاى او.. گويى غم به يك باره به من و پدرم روى آورده بود.



در همان سال بود كه عموى پدرم حضرت ابوطالب عليه السلام، تنها مدافع و پشتيبان او هم از دنيا رفت و آن سال شد براى پدرم «عام الحزن»، سال غم و اندوه و مكّه شهر غربت و تنهايى.



تنها من مانده بودم با وظيفه اى سخت نسبت به پدرم پيامبر. بايد كار پدرش عبداللّه و مادرش آمنه و پدربزرگش عبدالمطلب و عمويش ابوطالب و همسرش و مادرم خديجه را يك جا و يك تنه انجام مى دادم. امّا هر چه بود پدرم ديگر كسى را نداشت كه همچون عمويش ابوطالب در ميان كفّار از او دفاع كند و پشتيبانش شود.



مشركين هم روز به روز جرىّ تر شده تا بالاخره نقشه ى قتل پدرم را كشيدند، ولى جبرئيل آمد و خبر از توطئه ى آنان داد و پدرم شبانه و پس از سيزده سال نبوّت در مكّه به مدينه هجرت نمود و يا بهتر بگويم گريخت.



من هم كه طاقت دورى پدرم را نداشتم، همراه با فاطمه بنت اسد- كه مادرى دوّم براى پدرم بود- و چند بانوى ديگر به سرپرستى على ابن ابى طالب فرزند همان ابوطالب و همين فاطمه بنت اسد به سوى پدرم شتافتيم و با سختى هاى بسيار به مدينه رسيديم و در آنجا پدرم از ديدار من و من از او جانى تازه گرفتيم.



بعد از ما هم عدّه اى ديگر آمدند و ما در مدينه لقب «مهاجرين» گرفتيم و ياران مدينه اى پدرم پيامبر صَلَّى اللَّه عليه و آله لقب «انصار».



قسمت 3



من صدّيقه ام، اينجا مدينه است، و سال هاى اوّل و دوّم هجرت پدرم.



اكنون فاطمه اى نه ساله شده ام و پدرم پنجاه و چهار ساله و بازهم براى او مادرى مى كنم.



اين روزها همسر جديد پدرم عايشه با زبانش مرا مى آزارد و پدرم كه خبردار مى شود چنان او را توبيخ مى كند و مرا تعريف كه او پشيمان از گفته اش ديگر دَم نمى زند.



اسلام روز به روز اوج مى گيرد و رفته رفته فراگيرتر مى گردد.



بنا به رسم عرب در همين سنين براى من خواستگاران بيشمارى مى آيند. هر روز خواستگارى جديد با عنوان و ادّعايى جديد. ديگر كسى باقى نمانده كه به خواستگارى من نيامده باشد. از اشراف و بزرگان قبايل، از تجّار و ثروتمندان، از...، ولى هم من رضايت نداشتم و هم پدرم، تا اينكه:



روزى پسر عموى پدرم على بن ابى طالب- كه جوانى بيست و چهار ساله بود- به خانه ى ما آمد. پس از لحظاتى پدرم نزد من آمد و گفت كه على براى خواستگارى تو آمده؟! و من اين بار تنها سكوت كردم. پدرم رضايت كامل مرا از اين برخورد دريافت و صدا برآورد:



«اللَّه اكبر، سكوت دخترم علامت رضايت اوست.»



از سوى ديگر جبرئيل از طرف خداوند بر پدرم نازل شد و خبر داد:



خداوند عقد فاطمه و على را در آسمان ها جارى نموده و در ميان ملكوتيان غوغايى به پاست و بر اين پيوند مبارك جشن گرفته اند.



پدرم هم در زمين مراسم عقد ما را برپا نمود و اوّل پايه كلمه ى «اهل بيت» شروع شد.



مهريه ى من چهارصد و هشتاد درهم بود كه با فروش زره همسرم تهيّه شد و با همان هم جهاز من خريدارى شد. جهيزيّه ى من هم همان اساس خانه ام بود:



پيراهنى به هفت درهم، چارقدى به چهار درهم، قطيفه ى مشكى بافت خيبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما، دو تشك كه رويه هاى آن كتان سبز بود يكى را با ليف خرما و ديگرى را با پشم گوسفند پر كرده بودند، چهار بالش كه از گياه بوريا پر شده بود، پرده اى از پشم، يك تخته بورياى بافت هجر، آسياى دستى، لَگَنى مسى، مشگى از چرم، قدحى چوبين، كاسه اى گود براى دوشيدن شير، مشكى براى آب، ابريقى اندوده به زفت، سبويى سبز و چند كوزه ى گلى.



جهاز من همين ها بود، و البتّه مهريّه ى من نه فقط چهارصد و هشتاد درهم. من به عنوان مهريّه با خداى خود عهدها نمودم و قول ها گرفتم.



مثل شفاعت امّت راستين پدرم در قيامت، و خدا هم جاهايى از زمين را مهريّه ام نمود. مثل چهار رود بزرگ: فرات، دجله، نيل، رود بلخ، و يك چهارم زمين.



زمانى از عقدمان گذشته بود كه مراسم عروسى ما فرارسيد.



شبان هنگام بود. پس از مراسمى مرا سوار بر استر نمودند. سلمان زمام استر را گرفته بود و مردان قريش و صحابه- به رسم محلّى- پشت سر سواره ام و زنان در اطراف و پيشاپيش، شادى كنان و هلهله كنان مرا به خانه ى شويم بردند.



در مراسم عروسيم ملكوتيان نيز زمينى شده بودند. جبرئيل و ميكائيل و هزاران فرشته ى ديگر همراه موكب عروسى من بودند. شايد آنها نيز تا به حال چنين مجلسى عروسى نديده بودند. عروسى با اين كيفيت و عروسى كه پيراهن شب عروسيش را در راه عروسى به سائل رهگذر مى بخشد!!



اوائل شب بود كه پدرم وارد اطاق ما شد و امر نمود همه بيرون بروند و رفتند و من ماندم و شوهرم على و پدرم پيامبر صلى اللَّه عليه و آله. پدرم نگاهى كرد تا ديگر كسى نمانده باشد كه ديد شبحى كنار اطاق ديده مى شود:



- كه هستى؟



- اسمائم.



- مگر نشنيدى گفتم همه بيرون بروند؟



- شنيدم يا رسول اللَّه، ولى من بايد امشب نزد فاطمه ات بمانم. من وصيت مادر او خديجه در لحظه ى وفاتش است.



پدرم تا نام مادرم عزيزم را شنيد- كه شب عروسيم را نديد- مثل هميشه اشكش جارى شد و من خوب مى دانستم به چه مى گريد.



سپس پدرم دست مرا گرفت و در دست اميرالمؤمنين على گذارد و فرمود:



يا على، خداوند دختر پيامبر را براى تو مبارك گرداند. فاطمه خوب همسرى است و اى فاطمه على نيكو شوهرى است. باشيد تا برگردم.



پدرم رفت و پس از اندى بازگشت و بعد از مراسمى دعا نمود و خود نيز از نزد ما خارج گشت.



قسمت 4



من دختر نبوّت و مادر امامتم، اينجا مدينه و خانه ى همسرم است، و سال هاى زندگى ما اهل بيت.



زندگى در كنار همسرى چون اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام به همه ى عوالم مى ارزد.



همسرم اوّل شخصى است كه به پدرم ايمان آورده، و روزى نمى گذشت مگر اينكه پدرم فضيلتى از او مى گفت و اين منم كه سراپا شادى ام.



پدرم پس از عروسيمان به ديدنم آمد، و باز هم به ديدنم آمد. مى دانستم چه حالى دارد. آخر نه سال تمام من و او با هم بوديم. و من هم دخترش بودم و هم مادرش. به خصوص بعد از خديجه كه اميد و دلخوشى اش من بودم و حال هم كه در خانه ى او نبودم.



اى كاش پدرم در خانه تنها مى ماند و عايشه در كنارش نبود. من خوب مى دانستم پدرم چه مى كشد. پدرم ديگر بيش از اين همين فاصله ى كم بين خانه ى خود و زندگى ما در خانه ى همسرم على را تحمّل ننمود و ما به يكى از خانه هاى نزديك مسجد منتقل شديم.



سال سوّم هجرى بود و نيمه ى ماه رمضان كه فرزندم پا به جهان گذاشت، فرزندى به زيبايى و ملاحت پدرم كه از طرف خداوند او را «حسن» ناميد و خانه ى ما شد يكى دنيا شادى و سرور. شايد از قدم حَسَنم همراه با پيروزى مسلمين كه تازه از جنگ «بدر» بازگشته بودند.



روزهاى شادى سپرى مى شدند كه خبر لشگركشى دوباره ى كفّار قريش به گوش مسلمانان رسيد و جنگ «اُحد» شروع شد.



در اين جنگ با نيرنگ جنگجوى كفّار «خالد بن وليد» مسلمانان پس از پيروزى، شكست نسبى داشتند و مدينه در ماتم شهادت بسيارى از ياران پدرم به سوگ نشست. يارانى چون حمزة بن عبدالمطلب عموى پدرم، مصعب بن عمير و...، و حتّى پدرم در خطر شديد واقع شده بود.



من و زنان مهاجرين و انصار در مدينه بوديم كه شنيديم صدايى مى گويد:



محمّد كشته شد.



همگى سراسيمه به سوى رزمگاه و كوه «اُحد» شتافتيم و زمانى رسيديم كه جنگ پايان يافته بود و بيش از هفتاد تن از مسلمانان روى زمين افتاده بودند. از مشركين هم بسيار كشته شده و بقيّه گريخته بودند.



آن سوتر صورت پدرم را غرق در خون پيشانى و با دندان شكسته ديدم و در كنار او همسرم با هفتاد زخم عميق شمشير به دست ايستاده بود.



به سويشان شتافتم. همسرم با اينكه خود جانى نداشت آب آورد و من پدرم را شستشو نمودم و زخم هايش را بستم و ديگر مجروحان را نيز چنين كردند و همسرم را هم. او كه تا مدّتى در بستر مداوا مى شد. اينها گذشت.



اوايل سال چهارم هجرى بود و سوّم ماه شعبان. شادى غم آلودى خانه ى ما را گرفته بود. مدّتى مى گذشت كه همه اش گريه بود و اشگ و حرف از عطش و تشنگى. از مظلوميّت و شهادت و همه ى اينها درباره ى فرزندى بود كه همان روزها بايد پا به جهان مى گذاشت.



حمل اين فرزند شش ماه شد و او به دنيا آمد و پدرم از سوى خداوند او را «حسين» صدا زد. حسين يعنى حسن كوچك و به راستى چنين بود.



من بودم و دو فرزند در آغوشم:



حسن بسيار زيبا، و حسين بسيار نمكين و خواستنى، كه هميشه در آغوش پدرم بودند.



گاهى به مسجد مى رفتند و در ميان نماز جماعت بر گردن پدرم مى نشستند و پدرم به قدرى سجده اش را طولانى مى كرد تا حسن و حسين خود برخيزند.



گاهى آنها را بر روى خود مى نشاند و به دور اطاق مى چرخيد و گاهى آنها را دنبال مى نمود.



بارى آن قدر حسينم را دنبال كرد تا بالاخره او را گرفت و سر و صورت و سينه اش را غرق بوسه كرد. عايشه كه در اطاق بود به پدرم اعتراض نمود و پدرم هم مثل هميشه سخت او را توبيخ كرد.



آرى روز به روز جمع اهل بيت گرم تر مى شد و يك به يك به دنيا آمده بودند. هر روز صداى پدرم را مى شنيدم كه بر در خانه ى ما مى ايستاد و با صداى بلند مى گفت:



«السلام عليكم يا أهل البيت». و سپس آيه ى تطهير را تلاوت مى نمود:



«إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرأ [ترجمه: خداوند چنين اراده نموده كه هر گونه پليدى را از شما اهل بيت دور گرداند و شما را پاك بدارد. سوره احزاب، آيه 33.]».



گاهى پدرم مى آمد و دست مرا مى بوسيد! سينه ام را مى بوسيد و مى فرمود:



فاطمه بهشت من است. من از فاطمه ام بوى بهشت مى شنوم.



مدّتى گذشت و همه چشم انتظار كودكى ديگر بودند و از همه چشم انتظارتر فرزندم حسين! تا بالاخره دخترم به دنيا آمد.



به دنيا آمد و از ابتدا شروع كرد به گريه. او را به پدرم دادند ساكت نشد. به شوهرم دادند باز هم گريه. به من دادند كه شايد آغوش مادر مى خواهد ولى نه. او را به آغوش برادرش داديم تا شايد كودكى او آرام شود ولى نشد. فقط يك نفر باقى مانده بود:



فرزندم خردسالم حسين!!



ديدنى بود كه تا اين دختر را در آغوش او گذاردند لبخندى به صورت برادرش زد و با هم تبسّم كردند و اين تبسّم نه كارى بود كودكانه، كه هزاران معنى داشت!



اين دختر همه اش عجيب بود و نامش هم. پدرم از سوى خداوند او را «زينب» ناميد. زينب يعنى زين آب و به راستى چنين بود. زينت و افتخار پدر.



اكنون من بودم و همسرم على عليه السلام و سه فرزند، و مدّتى از تولّد زينبم مى گذشت كه فرزند چهارمم به دنيا آمد:



دخترم «ام كلثوم».



قسمت 5



من همسر ولايتم، اينجا مركز اسلام مدينه است، و سال نهم هجرى.



اكنون نه بهار است كه از هجرت پدرم مى گذرد و شانزده بهار از زندگانى من، و در طول اين چند سال زندگى ما پر از خاطره و واقعه.



جنگ هاى پى درپى كه اكثرش با پيروزى مسلمانان بود و دلاورى هاى همسرم. روزى خبر افتادن «عمرو بن عبدود» شجاع مشهور عرب را به دست شوهرم على شنيدم، و بارى به دو نيم شدن قهرمان خيبرى به نام «مرحب» را، و سپس كندن دروازه ى سنگى قلعه ى خيبر با يك دست همسرم اميرالمؤمنين.



«اميرالمؤمنين»، و به راستى اميرمؤمنان و متّقيان. چقدر مى ديدم پدرم اصحابش را امر مى فرمود به شوهرم با اين لقب سلام كنند. به خصوص گروه منافقين و دو سر دسته شان ابوبكر و عمر.



آرى، زندگانى عجيبى داشته ايم. با اين همه شجاعت و شهرت، همسرم براى معاشِ ما نخلستان هاى مدينه را آبيارى مى كرد و با اُجرت آن روزگار مى گذرانديم. تا آن روز كسى نشنيده بود چادرى وصله دار كسى را هدايت كند و يهودى را مسلمان، ولى در زندگانى ما شد:



روزى بر ما گذشت كه ديگر هيچ غذايى نداشتيم. شوهرم چادر مرا كه دوازده وصله داشت نزد يهودى به عاريه گذارد تا طبقى جو بگيرد! و همان چادر با نورِ خود آن يهودى و قومش را مسلمان نمود.



هر روزِ ما ياد خاطره هاى انبياى پيشين را زنده مى كرد، بلكه بالاتر.



پس از حضرت مريم (مادر حضرت عيسى عليه السلام) كسى نشنيده بود زنى دعا كند و براى او از بهشت غذا نازل شود، ولى براى من شد.



بارى پدرم با عدّه اى بسيار به خانه ما مهمان آمدند و باز هيچ چيز در خانه نداشتيم. من هم به سجّاده ى خود رفتم و از خدا خواستم تا خود از مهمانان من پذيرايى كند و چنين هم نمود. «مائده» از آسمان آمد و همگان از آن خوردند. و روزى ديگر:



من و شوهرم و فرزندانم براى شفاى دو پسرم حسن و حسين همگى روزه گرفته بوديم. لحظه ى افطار همگى قرص نانِمان را به فقير كه بر درِ خانه آمده بود داديم. فردا هم به مسكين و روزِ واپسين به اسير، و سه روزِ تمام بدون هيچ خوراكى با آب افطار كرديم.



كار كه بدينجا رسيد سوره ى «هل أتى» درباره ى ما بر پدرم نازل گشت، و اين از همه ى دنيا بارى ما ارزشش بيشتر بود، به راستى شنيدن آيه اى از سوى خدا درباره ى ما به همه ى عوالم مى اَرزَد:



«و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و أسيراً - إنّما نطعمكم لوجه



اللَّه لا نريد منكم جزاءاً و لا شكوراً [ترجمه: و بر دوستى او (خداوند) طعام را به فقير و يتيم و اسير مى دهند- (و مى گويند:) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداشى و سپاسى هم نمى طلبيم. سوره ى انسان، آيه ى 8 و 9.]».



نه فقط همين يك آيه بود، كه شيرينى پيروزى مسلمانان در جنگ خيبر ممزوج شد با شيرينى نزول آيه ى «ذوى القربى»:



«و آت ذى القربى حقّه [ترجمه: و حقّ ذوى القربى را بده. سوره ى اسراء، آيه ى 26، و در سوره ى روم، آيه ى 38: «فآت ذى القربى حقّه».]». و پدرم فدك را به دستور پروردگار به من بخشيد.



همه ساله درآمد فدك- كه باغ هاى مفصّلى در آن منطقه بود- را مى آوردند و در اطاق خانه ى ما روى يكديگر انباشته مى كردند. يك پُشته از سكّه هاى طلا، و تا غروبِ نشده يك سكّه هم باقى نمى ماند و همه را در راه خدا مى داديم.



ديگر روزى، پدرم به خانه ام آمد و از من عبايى خواست. من هم عبايى آوردم و پوشاندَمَش. از آن پس پسرم حسن و سپس حسينم و بعد همسرم اميرالمؤمنين آمدند و يك يك به زير همان عبا در كنار پيامبر جاى گرفتند، و من هم رفتم. پنج تن در زير عبا بوديم و ملائك زيباترين منظره را تماشاگر. پدرم دو دست خود را به دو طرف عبا گرفت و سر به سوى آسمان فرمود:



«خداوندا، اينان اهل بيت مَنَند و خاصّان و خويشان من. گوشت اينان از گوشت من است و خون ايشان از خون من. آنچه اينان را بيازُرد مرا آزرده و آنچه اينان را محزون بدارد مرا نيز محزون مى نمايد. هر كه با اينان سرِ جنگ داشته باشد من با او سرِ جنگ دارم و هر كه با اينان مسالمت كند من نيز با او سِلم هستم. دشمنم با هر كه با اينان دشمنى كند و دوست دارم دوست دارندگانشان را. من از اينان و اينان از مَننَد. پس صلوات و بركات و رحمت و بخشش و رضاى خود را برايشان قرار ده و هر گونه پليدى را از اينان به دور كن و نيكو پاكشان بدار.



چه بگويم كه گويى در كنار عرش بوديم و عوالم همه هيچ. هنوز دعاى پدرم تمام نشده بود كه جبرئيل نازل گشت و آيه ى تطهير را براى ما پنج تن خواند:



«إنّما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً [ترجمه: خداوند چنين اراده نموده كه هر گونه پليدى را از شما اهل بيت پاك كند و شما را نيكو پاك گرداند. سوره ى احزاب، آيه 33.]». و گفت خداوند مى فرمايد كه من تمامى عوالم و موجودات را براى پنج تن كه در زير عبايند خلق نموده ام.



همسرِ نيكوكارِ پدرم اُم سّلمه، در كنار حجره نشسته بود. چون اين درياى فضيلت را ديد از پدرم اجازه خواست تا او نيز به جمع ما بپيوندد، ولى پدرم به او فرمود كه گرچه تو نيكو بنده اى هستى ولى اينجا و در زير اين كساء و عبا و شامل اين آيه فقط ما پنج تن هستيم.



باز هم بگويم:



پدرم درهايى كه از خانه ى مهاجرين و انصار به مسجد باز مى شد همه را بست و فقط درب خانه ى ما را باقى گذارد، به دستور پروردگار.



معلوم بود دل هاى كينه توز از اين كار پدرم چه پُر تلاطم شده است. حتّى عمر گفت درِ كوچكى، پنجره اى و در آخر به روزنه اى به اندازه ى يك چشم از خانه اش به مسجد هم راضى شد ولى پدرم به قدرِ سرِ سوزن هم اجازه نداد.



آرى، پدرم همچنين مى نشست و برمى خاست از ما اهل بيت مى گفت. از همسرم اميرالمؤمنين عليه السلام، چه فضيلت هاى او را يا مسئله ى ولايت و امامت. از حسن و حسينم و از همه ى ما.



به خصوص من كه دختر و پاره ى قلب او بودم. به همه سفارش مرا مى نمود. به مهاجرين، به انصار، به زنان و به همه:



«فاطمه پاره ى تن من است هر كس او را بيازارد مرا آزرده است و هر كس مرا بيازُرد خدا را آزُرده است».



«فاطمه سرورِ زنان عالميان است».



«فاطمه روح بين دو پهلوى من است».



«فاطمه گل من است».



قسمت 6



من محدّثه و مرضيّه ام، اينجا راه بازگشت مكّه است، و سال دهم هجرى.



امسال پدرم نداى حجّ داده و به همگان گفته سفرِ آخر اوست.



هزاران تن از مسلمانان از همه جا و حتّى از يمن براى حضور در مراسمِ آخرين حجِّ پيامبرشان آمده اند و من هم همراه عدّه اى از زنان مدينه. و حالا پس از اتمامِ مراسم حجّ است كه همگان همراه پدرم به سوى مدينه در حركتند. ناگهان: پدرم فرمان توقف داد. در صحرايى سوزان و كوير.



فرستاد تا چند تن از صحابه ى خويش محلّى را كه «غدير خم» نام داشت حاضر نمودند و پيغام فرستاد تا جلوتر رفته ها بازگردند و بازماندگان سريع تر بيايند و آن روز، روز هيجدهم ماه ذى الحجة بود. چرا در اينجا و در چنين سوز آفتاب؟ چرا در اين موقعيّت و اينگونه؟



پدرم فرمود اين دستور پروردگار است و جبرئيل آيه آورده:



«يا أيّها الرسول بلّغ ما أنزل إليك من ربّك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه يعصمك من الناس [ترجمه: اى پيامبر، آنچه (در حقّ اميرالمؤمنين عليه السلام و مسئله ى ولايت) از پروردگارت بر تو نازل شده (به مردم) برسان و اگر انجام ندهى رسالت او (خداوند) را نرسانده اى و خداوند تو را از (شرّ) مردم حفظ مى كند. سوره ى مائده، آيه ى 67.]».



پس پدرم در برابر صحرايى از جمعيّت و در زير تابش شديد نيم روز آفتاب بر منبرى كه از جهاز شتر ساخته بودند بالا رفت:



«ألحمد للَّه الذى علا فى توحّده و دنا فى تفرّده و جلّ فى سلطانه و عظم فى أركانه و...».



همه سراپا به خطبه ى پدرم گوش فرامى دادند، خطبه اى قرآن گونه، كلمات پدرم گويى وحىِ الهى بود و مستقيم از سوى خداوند نازل مى شد.



پدرم در اين خطبه حرف اوّل و آخرش را گفت. از توحيد گفت. از نبوّت گفت و از ما اهل بيت سخن گفت. كارشكنى هاى منافقين را بيان كرد و از احكام دين سخن به ميان آورد و از همه مهمّ تر كه خطبه را براى آنان خواند: و لايت دوازده امام و جانشينان بعد خود از همسرم على اميرالمؤمنين عليه السلام تا فرزند يازدهمى ام مهدى را براى همگان گفت. و نه تنها با زبان گفت كه در مقابل همگان همسرم على را بر سر دست بلند نمود و خود فرمود:



«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، أللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».



(هر كس من مولاى اويم على مولاى اوست. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند، يارى كن هر كه او را يارى نمايد و خوار نما هر كس او را خوار كند).



پس از ايراد خطبه دستور داد خيمه اى برپا نمودند و در طول سه روز براى اميرالمؤمنين از همگان بيعت گرفت و گفت هر كس در اينجا بوده اين مسئله را به غائبين برساند.



مراسم با شكوه و پُر شور غدير كه به پايان رسيد هر كس به راه خود رفت. آخر آنجا محلّ جدايى افراد هر مملكت و هر قبيله به سوى ديار خود بود و ما هم به مدينه بازگشتيم.



منافقين و دشمنان پدرم و همسرم- و در رأسشان ابوبكر و عمر- از اين اعلان عمومى ولايت و بيعت همگانى مسلمانان براى امامت چنان در خشم و پيچ و تاب بودند كه از غدير تا مدينه همانند كفّار قريش قصد جان پدرم را كردند. البتّه جبرئيل پدرم را مطلّع ساخت و آنها را رسوا نمود. و بالاخره به مدينه رسيديم.



اكنون ماه محرم و شروع يازدهمين سال هجرت پدرم نزديك است و من هجده سال دارم.



اوضاع مدينه خطرناك است و اجتماع منافقين روز به روز وسيع تر مى گردد. ماه محرّم تمام مى شود و روزهاى واپسين ماه غم انگيز صفر از راه مى رسد و منافقين هر روز در نقشه هاى خود جدّى تر مى شوند. اين روزها ديگر مخالفت خود را عَلَنى نموده اند.



پدرم براى اينكه مدينه از شرّ در امان باشد فرمان مى دهد لشگرى به سركردگى «اسامة بن زيد» تشكيل شود و اكثر منافقين را جزو اين لشگر مى نمايد و از همه مهمّ تر ابوبكر و عمر، و خود مى فرمايد:



«خداوند لعنت كند هر كس از لشگر اسامه تخلّف نمايد».



چهار روز به آخر صفر مانده بود كه لشگر اسامه حركت نمود و از مدينه خارج گشت و همان روز پدرم به بستر بيمارى افتاد.



بيمارى كه هر لحظه پدرم را آب مى كرد و حال او را وخيم تر، و غم اندوه ما را بيشتر. خبر مريضى پدرم رسول اللَّه توسّط عايشه و حفصه به گوش پدرانشان (ابوبكر و عمر) كه در لشگر اسامه بودند رسيد. بعد از آن كلام پدرم معلوم بود هيچ كس جرأت بازگشت به مدينه را نداشت ولى آن دو ابوبكر و عمر با كمال جسارت به مدينه بازگشتند و لعنت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را تا قيامت به جان خود خريدند.



پس از آنها هم عدّه اى از گروهشان به دنبالشان آمدند، و نه فقط همين بلكه:



صبح هنگام پدرم از شدّت مريضى نتوانست براى نماز صبح به مسجد برود. لحظاتى گذشته بود كه بلال، مؤذّن باوفاى پدرم خبر آورد:



ابوبكر در محراب پيامبر صلى اللَّه عليه وآله به نماز ايستاده و رفقايش هم پشت سرش و در جواب اعتراض مردم مى گويد خود پيامبر مرا فرستاده است!!



پدرم- با آن حال- به كمك همسرم اميرالمؤمنين و ديگرى در حالى كه از ضعف پاهايش به زمين كشيده مى شد خود را به محراب مسجد رساند و در مقابل ديدگان همه عباى آن مردك را گرفت و از محراب كنار كشيد و خود با همان حال با مردم نماز خواند. ابوبكر و عمر و دار و دسته اشان هم در ميان نماز از مسجد گريختند!



نماز كه تمام شد پدرم به منبر رفت و از شدّت ضعف بر همان پلّه ى اوّل نشست و فرمود:



«إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى أهل بيتى، ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبداً، فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض».



(من دو چيز گرانبها را در ميان شما مى گذارم: كتاب خدا و عترتم كه اهل بيتم هستند. اگر به هر دوى اينان تمسّك كنيد هيچگاه گمراه نمى شويد، كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند). و گفت كه مزد پيامبرى من براى شما دوستى نسبت به اهل بيت من باشد:



على اميرالمؤمنين، دخترم فاطمه و دو نوه ام حسن و حسين و نُه فرزند حسين كه جانشينان منند.



سپس به خانه بازگشت و باز به بستر بيمارى افتاد.



ديگر روزهاى آخر ماه صفر بود. آن روز همگان در حجره ى پدرم رسول اللَّه بودند و اوضاع مدينه روز به روز آشفته تر و پدرم نگران فرداى امّتش. اضطراب و نگرانى در صورت پدرم موج مى زد. با اينكه اندى پيش در غدير و نيز در مسجد و در همه ى طول عمرش مسئله ى ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين را بيان داشته و سفارش ما را نموده بود و لى باز براى محكم تر شدن مسئله فرمود:



«كاغذ و دواتى بياوريد تا بنويسم چيزى را كه (اگر به آن عمل كنيد) هيچگاه گمراه نشويد».



درست در لحظه اى كه خواستند كاغذ و دوات را حاضر كنند ندايى شيطان گونه از گوشه ى حجره برخاست:



«رها گذاريدش، اين مرد (پيامبر صلى اللَّه عليه وآله) هذيان مى گويد. كتاب خدا براى ما كافى است».



همه بهت زده به طرف صدا برگشتند. صاحب صدا همان فرارى لشگر اسامه و جنگهاى ديگر بود. عجب بى شرمى و چه بى حيايى. يعنى كار عمر به جايى رسيده كه در حضور پيامبر و در ميان اهل بيت و اصحاب و هنوز در زمان حيات او در خانه ى خودش چنين سخنى مى گويد؟ پس واى بر روزى كه پيامبر از دنيا برود.



عدّه اى از اصحاب خشمگين از اين كلام گستاخانه بر وى شوريدند و تازه دانستند عمر چگونه جرأت نموده چنين بگويد. چون عدّه اى هم به حمايت از او برخاستند كه عمر راست مى گويد.



عجب، پس اين منافقين همه جا برايشان سقيفه است.



در كنار خانه ى خدا با يكديگر معاهده مى نمايند و هم قسم مى شوند و نوشته و قرارداد مى نويسند كه نگذارند خلافت به دست اهل بيت برسد.



در بازگشت مكّه قصد جان پدرم را مى كنند.



از لشگر اسامه شبانه فرار مى كنند، و در صبح گاه مسجد پيامبر فتنه به



پا مى نمايند...، و اينك در حجره ى پيامبر و در حضورش هم سقيفه تشكيل مى دهند. حال خواهم گفت سقيفه كجاست و در آن چه كردند.



البتّه مى دانم كه بسيارى از كارها و خبرها توسّط دو دخترهاى ابوبكر و عمر يعنى عايشه و حفصه صورت مى گيرد كه همسران پدرم هستند.



آرى، به قدرى گفتگو بين صحابه ى راستين پدرم و صحابه ى منافق (عمر و طرفدارانش) بالا گرفت كه پدرم متوجه شد. با همان حال فرمود:



از نرد من برويد. و روى خود را از آنان برگرداند.



كار من شده گريه و اشك. از اين حالِ پدرم كه روز به روز تحليل مى رود. از فتنه ى روز افزونِ منافقين و نگرانى آينده ى اسلام. و از آزارهايى كه به پدرم و همسرم مى دادند.



فقط يك چيز است كه گاهى تسكينم مى دهد.



در گوشه اى از حجره مى گريستم كه صداى پدرم را شنيدم مرا به سوى خود خواند. مثل هميشه به سويش شتافتم و او آهسته در گوشم چنين گفت:



فاطمه ام، بعد از من تو اوّلين كسى از اهل بيتم هستى كه به من مُلحق مى شوى. و من از اين سخن چنان غرق شادى شدم كه در همان حالِ زار لبخند زدم و همه تعجب كردند. عايشه مثل هميشه خواست تا فضولانه و زيركانه سبب شادى ام را بداند كه به او گفتم:



كلامى را كه پدرم سرّى به من گفته هيچگاه آشكار نخواهم نمود.



شد روزِ بيست و هشتمِ ماه صفر. سرِ پدرم بر روى زانوان همسرم على بود و پدرم با او سر و سرّى ديگر داشت. با يكديگر سخن مى گفتند و هيچكس غير از خودشان نمى دانست چه مى گويند!



ناگهان ديدم اميرالمؤمنين سربلند نمود و خبر شهادت پدرم را به همگان داد. من كه ديگر تحمّل نداشتم شيوَنَم برخاست و زارى ام را شروع نمودم. مى گريستم چون مى دانستم پدرم را همان دو زن (عايشه و حفصه) با سمّ شهيد كرده اند و به مرگ طبيعى از دنيا نرفته است.



مى گريستم چون پدرم را از دست داده بودم و نه تنها من و حسنين و زينبين كه امّت يتيمِ رسول اللَّه شده بود.



من يك طرف مى ناليدم و همسرم در گوشه اى و فرزندانم در كنارى ديگر. نه فقط ما كه همه ى در و ديوار و خانه مى گريست تمام مدينه مى گريست، و تمام عالَم و عوالم.



آرى، اين آيه تحقّق يافته بود:



« وما محمّد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرسل أفإين مات أو قُتل إنقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّ اللّه شيئاً و سيجزى اللَّه الشاكرين [ترجمه: و محمّد نيست مگر پيغمبرى (از طرف خدا) كه پيش از او نيز پيغمبرانى بودند و از اين جهان درگذشتند، اگر او نيز به مرگ يا شهادت درگذشت باز شما به جاهليّتِ خود رجوع خواهيد كرد. پس هر كس به گذشته ى خود بازگردد به خدا ضررى نخواهد رسانيد و خداوند شكرگزاران را به زودى جزا عطا خواهد كرد. سوره ى آل عمران، آيه ى 144.]».



قسمت 7



من مظلومه ام، اينجا وطنِ غربت مدينه است، و سال يازدهم هجرى. خانه ى ما ديگر عزاخانه شده و ما اهل بيت همه ماتم زده.



از بيرونِ خانه گاهى صداى هياهويى مى آيد و معلوم است در مدينه خبرهايى است. همسرم على اميرالمؤمنين با دلى پُر اندوه و قلبى پُر غصه پدرم را غسل داد و كفن نمود و همراه با عدّه اى از اصحابِ خصوصىِ پيامبر و من هم همراه آنان بر پيكر پاك پدرم نماز خوانديم. سپس مردم دسته دسته مى آمدند و آيه ى «إنّ اللَّه و ملائكته... [سوره ى احزاب، آيه ى 56.]» را بر بدن پدرم مى خواندند و مى رفتند، تا سه روز.



بعد از سه روز پيامبر را طبق وصيّتش در همانجايى كه از دنيا رفته بود دفن نموديم . و لى بسيار تعجّب داشت. مردم، هيچكس به سراغ همسرم على نيامدند. آخر مگر نه اينست كه او خليفه ى پيامبر و اميرمؤمنان است.



امروز، چند روز است كه پدرم از دنيا رفته و من جز چند تن هيچكس را در خانه مان نمى بينم. لااقلّ براى تسلاّى ما هم شده بايد مى آمدند.



ناگهان: صداى در بلند مى شود و پشت سرِ آن نواهايى كه هيچ به تسليت گفتن و يا خدمت امام و پيشواى خود رسيدن نمى ماند.



من پشت در مى روم و مى شنوم كه قنفذ همراه عدّه اى مى گويد:



به على بگوييد به مسجد بيايد و با خليفه ى رسول اللّه بيعت نمايد. و اقعاً شنيدنى است! ابوبكر كه بوده كه حال بيايد و جانشين پدرم شود. به مسجد رود و بر منبر پدرم رسول اللَّه نشيند و كسى را بفرستد كه اميرمؤمنان على بن ابى طالب برود و با او بيعت كند!!!



چنان وجودم را خشم و نفرت فراگرفته كه در را به رويشان باز نمى كنم و از همان پُشت در بَرِشان مى گردانم و خود با غصّه اى جديد به داخل بازمى گردم. و اى كه چقدر مصيبت در اين چند روز ديده ام. از دست دادن پدرم بى وفايى مردم نسبت به من و شوهرم، و حالا مى شنوم كه ابوبكر خليفه شده و اين از همه چيز مصيبتش بيشتر است.



آرى، خلافت غصب شده و اكثر مردم هم رضايت داده اند! آن هم به شخصى چون ابوبكر!! و اين يعنى بى ثمر گذاردن زحماتِ پدرم از ابتداى بعثتش در مكّه و سپس در مدينه و جنگ هاى جان فرسا و تا آخرين لحظات عمرش و نه تنها پدرم، كه زحمات همه ى انبياىِ الهى. من زهراى «عالمه»ام و داناى تمام مطالب و من خوب مى دانم اين مردمِ بى وفاىِ مدينه با اين كار خود چه كرده اند.



هنوز آرام نگرفته بودم كه با صداىِ در بلند شد. پشت در رفتم:



باز همان كس و همان حرف.



عجب بى حيايى و عجب بى دينى! يعنى اين قدر خود فروختگى و بى شرمى؟!



اين بار نيز در را نگشودم و بى جواب برگشتند.



رفتند و هر كس بود مى گفت ديگر نمى آيند و به همين اندازه بس مى كنند. و لى لحظاتى بعد:



صداى نعره اى در فضا پيچيد:



« در را باز كن و الاّ خانه را با اهلش آتش مى زنم». !!!



اى واى. اين چه حرفى است و آيا گوينده اش انسان است؟!



صدا را خوب مى شناسم. صداى خشن و كُفرگوى عمر است كه بار ديگر با اين كلمات و حركات كُفر خود را به نمايش گذارده است.



براى بار سوّم پُشت درمى آيم تا شايد اين بار ديگر حيا كنند و بروند و لااقلّ ما را به حال خود گذراند.



هر چه با آن مرد كه نعره مى كشيد حرف زدم و هر چه اطرافيانش به او گفتند اين فاطمه ى صدّيقه و داغ ديده است با تو سخن مى گويد، گويى قلب او از سنگ بود و سخت تر.



لحظه لحظه همهمه بيشتر مى شود و نزديكتر. مثل اين كه اين بار قصد بازگشت ندارند مگر با همسرم على و من هيچگاه نخواهم گذاشت چنين شود.



گويى اين مردم به دين و آئين، بلكه به شرف و انسانيّت و به همه چيز يكباره پشت پا زده بودند. آخر اگر دين هم نباشد انسانيّت به كجا رفته؟ من تازه پدرم را از دست داده ام. فرزندانم تازه يتيم جدّشان شده اند و همسرم به تازگى بى برادر. گيريم خلافت حقّ ما نبود كه غضب كرده اند و گيرم ما اهل بيتِ عصمت نبوديم، و گيرم نبود هزاران خلافِ ديگر. و اكنون دسته هاى هيزم است كه مردم مى آورند و در پاىِ در ريخته مى شود. گويى دين دارد از بين مى رود كه اين قدر غيرت نشان مى دهند كه همه مى دانند هر كس امروز بيشتر هيزم بياورد فردا منصبش بالاتر خواهد بود!! اين اوّلين لشگركشى منافقين و غاصبين است كه به خانه ى وحى هجوم آورده اند و مى خواهند آن را با اهلش به آتش بكشند! پس واى به فرداى اسلام و حال و روز اهل بيتِ پيامبر.



شعله ى آتش از لابلاى در خودنمايى مى كرد و نزديك و نزديكتر مى شد و هيزُم ها كه هر لحظه شعله ورتر. كم كم شعله هاى هيزم در را به خود گرفت. در مى سوخت و دلِ پيامبر را مى سوزاند و نه اين در مى سوخت كه تمامى هستى در آتش بود.



حالا نيمى از درِ خانه سوخته...، و من كه كار را تا بدينجا ديدم آماده ى فدا شدن براى امامم و همسرم شدم. پس دو دستم را به دو گوشه ى در مى گذارم و با تمام قدرت آن را مى فشارم. لهيب آتش كاملاً به صورتِ من مى خورد و حرارتش را حسّ مى نمايم ولى از جايم تكان نمى خورم، هر چه مى خواهد بشود.



ناگهان: عمر با پايش به شدّت به در مى كوبد. در از جايش كنده مى شود و به روى من مى افتد. و من كه فرزندى در رحم دارم بى طاقت نقش زمين مى شوم مى نالم:



آه. يا رسول اللَّه، آيا با دختر و حبيبه ى تو چنين مى شود؟ و سپس مى نالم:



فضّه مرا درياب كه كودكم را كشتند.



مردم، گويى كشورى را فتح كرده اند. همه به درون خانه هجوم مى آورند در حالى كه من پشت در افتاده ام و در تب و تاب خود هستم. مى نالم و مى گريم و فضّه به دورِ من مى گردد.



چه بگويم كه آن روز گويى قيامت به پا شده بود و بال هاى ملائكه در آتشِ فتنه كه از در شعله مى كشيد مى سوخت، و چرا نسوزد كه اين آتش از درِ خانه سيده ى زنان عالميان و بانوى محشر و قيامت بود.



چرا نسوزد كه چهار طفلِ من: حسن و حسينم، زينب و امّ كلثومم همچون پروانه به دور شمع وجودم مى گشتند و با آب شدن من مى سوختند.



چرا نسوزد كه طفلى كه در رَحِم داشتم از بين رفت. فرزند دلبندم كه حسرت ديدارش به دلم ماند و پدرم او را « محسن» ناميده بود. و چرا نسوزد كه اين منافقين درى را سوزاندند كه جبرئيل پس از اجازه با ادب وارد مى شد. و لى هيچ يك از اينها براى منِ فاطمه مصيبت عظمى نبود. اوجِ مصيبت من چهره ى همسرم مظلومم على است. من همسرم را خوب مى شناسم، و نه من بلكه همه. تا اين سر و صدا را شنيد سراسيمه بيرون دويد و ديد آنچه نبايد ببيند. وجودش سراسر خشم بود و غضب. جلو آمد و گريبان آن مردَك (عمر) را گرفت و او را به قصد كشتن بر زمين كوبيد و بر سينه اش نشست و ولى به ياد وصيت پدرم افتاد و قولى كه از همسرم گرفته بود:



مبادا بعد از من دست به شمشير ببرى.



از روى سينه ى عمر بلند شد و خطابش نمود:



اگر نبود وصيّت پيامبر مى دانستى كه جرأت چنين كارى را ندارى. و آن مرد، كه نه بلكه نامرد وقتى دانست دستان شوهرم فعلاً به شمشير نمى رود و چون از انسانيّت هيچ بويى نبرده بود، فرياد برآورد و من وقتى متوجّه شدم كه همسرم را كشان كشان به مسجد مى بُردند.



هيچ رَمَق نداشتم. يك زن هجده ساله مگر چقدر تحمّل دارد؟



فراق بابا، آن چنان پدرى.



روگردانىِ مردم. و از همه مهمّ تر غصب خلافت. و حالا هم اينگونه حرمت شكنى و حريم سوزى و سپس اينگونه حمله و آتش و بعد درد سينه و پهلو و سقطِ جنين! و لى اينجا جاىِ اين حرف ها نيست. بايد تا آخرين نفس در راه امامِ معصومم كه اينگونه مظلوم شده بايستم.



برخاستم و بين همسرم و آن نامردانِ دين برگشته ايستادم. به خدا نخواهم گذاشت اميرالمؤمنين را به مسجد ببرند. آن هم آن چنان: بدون عمامه و با پاى برهنه...!! چهل مرد بودند كه همسرم على را مى كشيدند تا او را براى بيعت با خليفه ى ساختگىِ خود ببرند.



پس من هم كمربند او را گرفتم و به قوّت تمام كشيدم و اين قوّت، قوّت الهى بود كه با آن همه درد و رنج اين چهل مرد حريف من نبودند.



مستأصل شده بودند. از طرفى بيعت با ابوبكر دير مى شد! و از طرفى من دست بردار نبودم، كه ناگهان باز نعره ى عمر بلند شد: قنفذ! چرا دست فاطمه را كوتاه نمى كنى؟ و من زمانى درد را در تمام وجودم حسّ نمودم. دردى كه از تازيانه ى قنفذ كه به دورِ بازويم پيچيده بود تمامِ بدنم را لرزاند و من بيهوش روى زمين افتادم. و قتى چشم بازنمودم همه رفته بودند. سراسيمه از فضّه سراغ همسرم را گرفتم كه گفت به سوى مسجد بردندش.



درنگ نكردم و به سوى مسجد شتافتم.



عجب منظره اى! ابوبكر بر منبر پدرم نشسته و دار و دسته اش درو او را گرفته اند. همسرم اميرمؤمنان را پاى منبر نشانده اند و عمر شمشير به دست بالاى سر او ايستاده و مثل هميشه فرياد مى زند و كُفر مى گويد:



اگر با ابوبكر بيعت نكنى تو را مى كشيم. !!!



فرزندانم حسن و حسين تا اين جمله را شنيدند خود را در آغوش پدرشان انداختند و شروع به گريه نمودند. من هم كه كار را اين گونه ديدم گفتم:



هم الآن سر قبر پدرم مى روم و نفرينتان مى كنم.



پيراهن پدرم را روى سرم انداختم. موهاى خود را پريشان نموده بر سرِ قبر پدرم رفتم. هنوز نفرين نكرده بودم كه ستون هاى مسجد از جا حركت كرد و آماده كه من لب بازكنم و مدينه زير و رو شود، كه صداى سلمان را شنيدم:



على مى فرمايد:



پدرت رحمت براى عالميان بود. تو هم دست از نفرين بردار. و من هم كه هر چه مى كردم براى امام و دينم بود از همان جا با حالى زار و بدنى مجروح به خانه بازگشتم.



قسمت 8



من زينبم، اينجا مسجد جدّم رسول اللَّه است، و حدود يك ماه پس از او. تا به حال اين گونه مادرم به مسجد نيامده بود.



چندى پيش مادرم در بستر بيماريَش در خانه بود كه ناگهان نمايندگانش در فدك آمدندو خبر دادند ابوبكر آنها را از فدك اخراج نموده و خود با نيرنگ فدك را صاحب شده است. و اضح بود كه غصب فدكِ مادرم تنها غصب يك باغستان عظيم نيست. بلكه دشمنان در پسِ پرده ى آن فراوان قصدهايى دارند و هزاران فتنه. اكنون هم مادرم به مسجد مى رود تا در كنار بازستاندن حقّش تمام نقشه هاى آنان را برملا كند و براى آخرين بار با اين مردم و سر كرده اشان ابوبكرِ بر منبر نشسته سخن گويد و بگويد آنچه از جانب خدا وظيفه دارد. مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند كه قبول نكردنِ اين مردمِ منافق خود بهترين علامتِ عصمت مادرم و گفته هايش است. و لى من حجاب مادرم را خوب ديده ام كه هرگز اينگونه به مسجد نخواهد رفت. پس دستور داد پرده اى نصب كردند و خود در ميان عدّه اى از زنان به راه افتاد در حالى كه قامت خود را نمى توانست راست بگيرد و لباسش زير پايش مى رفت و من هم با او بودم. يعنى او مرا با خود بُرد و همه به پُشت پرده رفتيم.



مسجد پُر است از جمعيّت و همه مُستَمِعين منبرِ ابوبكر!



همين كه رسيديم مادرم زهرا از دل و چنان ناله اى كرد كه قلبم را لرزاند و همه ى اهل مسجد را به گريه درآورد، آن هم آن مردم را. مثل اينكه به ياد جدّم رسول اللَّه افتادند.



مادرم، صبر كرد تا همه ساكت شدند. تا خواست سخن شروع كند باز صداى گريه ى مردم بود كه در مسجد پيچيد، و اين چند مرتبه تكرار شد. تا بالاخره آرام شدند و مادرم خطابش را شروع نمود:



« أبتدى بحمد من هو أولى بالحمد والطول والمجد ألحمداللَّه على ما أنعم و ».



صد حيف كه چه معصومه اى و چه كلماتى براى چه كسانى و چه قلب هايى. و لى نه، مادرم اگر تنه براى آن مردم و آن دو نفر (ابوبكر و عمر) و تنها گرفتنِ فدكش بود كه به مسجد نمى آمد و خطبه نمى خواند.



مادرم خطبه مى خواند تا خطبه ى پدرش پيامبر در غدير خم را- كه دو ماه و اندى پيش در بازگشت از مكّه خواند- تفسير نمايد.



مادرم فاطمه خطبه مى خواند تا آيندگانِ امّت و قيامت بدانند عصمت در كيست و ولايت چيست. بدانند ظلم يعنى چه و بدتر از ابليس يعنى كه.



مادرم زهرا سخن مى گفت تا مسلمانان بلكه جهانيان بدانند خلافتى كه از پدرم اميرالمؤمنين على غصب شده همه ى پايه هاى آن و حتّى منبع مالىِ آن بر روى نفاق و دزدى است.



بدانند اين غاصبين مقامى را از اهلش گرفتند كه ديگر باز پس نخواهد آمد مگر به دستِ منتقمِ ما اهل بيت.



مادر عزيزم خطبه مى خواند تا منِ زينب را كه همچون او به ناچار و از روى اضطرار در بازار كوفه و پس از شهادت برادرم حسين سخن مى گويم درس داده باشد و بياموزد كه چه بگويم و چگونه شاگردانِ اينان را مفتضح سازم.



مادر معصومه ام خطبه مى خواند تا يك دنيا معارف و حقايق را به بزرگان بشر بياموزد. و مادر مظلومه ام خطبه مى خواند تا فدكش را بگيرد و حقِّ غصب شده اش را بازگرداند.



اين منم كه خطبه ى مادرم را از ابتدا تا انتها حفظ نموده ام و به نسل هاى آينده مى رسانم كه اين كار در اين سنّ تنها از من برمى آيد و بس.



مادرم ابتدا حمد و ثناى خداوند را نمود و سپس مبعوث شدن جدّمان رسول اللَّه را يادآور شد و از آن پس:



رو به مهاجرين و انصار نمود و آنان را متوجه مقام ولايت و اهل بيت نمود و گفت از تقوا و ايمان و مختصرى وظايف كه همه گوشه اى از علمِ بى مُنتهاى او بود . سپس فرمود:



« اى مردم، بدانيد من فاطمه ام و پدرم محمّد است، كلام اوّل و آخر من اين است، ».



از زحمات پدرش در راه تبليغ رسالت گفت كه آن مردم خود همه را شاهد بودند، چه در مكّه و يا در مدينه. و از زحمات همسرش و پدرم اميرالمؤمنين در جنگ ها گفت.



سخن كه بدينجا رسيد از رفتار مردم پس از شهادت پيامبر گفت و اينكه چرا اين مردم اينگونه كرده اند.



مادرم همچنان سخن مى گفت و آن مردَكِ بر منبر نشسته كه از ابتدا انتظار داشت مادرم از فدكش گويد، تا به حال متحيّر مانده بود كه فاطمه ى زهرا چه مى گويد. او خوب مى دانست كه مادرم اينها را مى گويد تا بفهماند اقدام به غصب فدك تنها براى غصب ثمره ى باغى نيست، بلكه براى از بين بردن اين معارف و مطالب است كه بازگو مى كند و هم براىِ غصب خودِ فدك.



مادرم كه تا بدينجاى سخنش ريسيده هاى سقيفه را خوب بازكرده بود، از فدكش نيز گفت:



« اى پسر ابى قُحافه (ابوبكر)، آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى ولى من از پدرم ارث نبرم؟ مطلبى تعجّب آور و متحيّركننده آورده اى كه از روى جرأت بر قطعِ رحمِ رسول اللَّه و شكستنِ پيمان چنين اقدامى كرده ايد! ».



ديگر مثل اينكه دلِ مادرم به تنگ آمده بود. پس خطاب به پدرش درد دل هايى نمود.



مردم، در تمام اين مدّت مات بودند و گوش فرامى دادند. آيا اين پيامبر است كه زنده شده و يا جبرئيل مستقيماً با آنان سخن مى گويد؟! كه صداى مادرم قلبشان را لرزاند:



« ، اين چه سُستى است در يارىِ من و چه ضعفى است در كمك به من و چه كوتاهى است درباره ى حقّ من و چه خوابى است كه در مورد ظلمِ به من شما را در ربوده است؟ » و گفت آنچه آنان با ما كرده بودند و يا تماشاگر بودند.



توبيخشان كرد كه چرا بپا نمى خيزيد و اينگونه زبون وار و متملّق گونه سر خم مى نمايند و دستِ ناحقّ مى فشارند. چرا تا اين حدّ راضى به حق كُشى و حقيقت پوشى اند؟ گفت كسى كه دختر پيامبر را عزيز ندارد بر اوست عار و عذابِ خداوند. و باز هم از فرموده هاى پدرش درباره ى خودش را بيان كرد و در اين مدّت مهر سكوت بر دهان همه خورده بود. تا مادرم ساكت شد.



مادرم كه ساكت شد از بالاى منبر صدايى آمد كه دورويى و حيله اش را با چشم هم مى شد ديد و از پشت پرده دانستم صداى ابوبكر است:



شروع به تعريف از مادرم نمود و اين كارِ هميشگى او بود، آرامش با نفاق. گريه ى با تزوير و اظهار محبّت با خيانت.



سپس براى اينكه غصب فدك را شرعى! و قانونى جلوه دهد، حديثى را عنوان كرد كه:



« ما گروه انبياء ارث بُرده نمى شويم (كسى از ما ارث نمى بَرَد)، آنچه از ما مى ماند صدقه است». و لى ندانست با مادرم يعنى فاطمه ى زهرا سخن مى گويد و او برتر از انبياست. مادرم با خواندن چند آيه درباره ى ارث بُردنِ انبيا همچون حضرت داوود كلام آنان را باطل كرد و جوابشان را داد و جهالت آنان را بر ملا نمود.



كار كه اينگونه شد آن معدنِ نيرنگ حيله اى ديگر ريخت و اين بار حرف از مردم به ميان آورد كه من براى اينان چنين نمودم و همه به غصبِ فدك راضيَند. مادرم چون چنين شنيد و مى دانست مردم همه بدَشان مى آيد فدك غصب شود، از اين پس آنان را توبيخى سخت نمود. چون در ميان مردم بسيارى بودند كه كينه ى بخشش فدك از سوى پيامبر و به امر خداوند به مادرم فاطمه را به دل گرفته بودند. كينه و حسد از اين موهبت الهى. و مادرم از مسجد بيرون آمد در حالى كه حجّتِ الهى را بر همگان تمام نموده بود و خود بى رَمَق به خانه بازگشت.



اكنون چند روزى از حادثه ى مسجد مى گذرد.



براى آخرين اتمام حجّت و اينكه مبادا هيچ گونه بهانه اى بياورند كه ما ندانستيم و نمى خواستيم چنين شود، مادرم همراه برادرم حسن نزد غاصب فدك (ابوبكر) رفت و با او احتجاجى سخت نمود. آن چنان سخن گفت كه او مجبور شد فدك را به صورت نوشته اى باز پس دهد، و مادرم همراه با سَنَد فدك و دست در دست برادرم حسن از نزد او خارج شد.



اما: هنوز چيزى از راه نيامده بود كه غاصبِ دوّم (عمر) از مقابل نمايان شده بود. اينها را بعد من فهميدم. عمر آمده بود و گويا اين بار نيز از سوى خودِ ابوبكر مأموريّتى داشت. چون از مادرم سوال نموده بود از كجا مى آيى، و اين سؤال هيچ معنايى ندارد مگر اينكه او سابقه اى از قضيّه داشته باشد!



مادرم گفته بود از خانه ى ابوبكر مى آيم و از بازستانىِ فدكم. عمر سند نوشته شده ى ابوبكر را خواسته كه مادرم نداده بود و او چون به هر صورت بايد اين سند را مى گرفت چنان !



نمى دانم بگويم يا نه؟ ولى بگذار بگويم. بگذار بنالم و همه ى عالم بشنوند چه كسانى با مادرمان و دختر پيامبر چه كردند. پس با اينكه از عُمق درون مى سوزم فرياد مى زنم:



چنان به صورت مادرم سيلى زده بود كه مادرم به يك طرف افتاده بود، سندِ فدك به سوى ديگر و برادرم حسن آن طرف و گوشواره ى مادرم آن سوتر. و اين باباى مظلومم على است كه از پشت در مرتّب سَر مى كشد و انتظارِ بازگشت مادرم را دارد.



نمى دانم. حتماً برادرم حسن مادرم را به خانه رسانده بود.



مادرم، چون از راه مى رسد از ماجراى كوچه و ديگر قضايا هيچ نمى گويد. تنها سؤال مى كند كه چرا پدرمان اينگونه زانوى غم بغل نموده و حقّش آنگونه غصب مى شود. آخر تا اين حدّ صبر و تحمّل و دست نگهدارى ؟!



پدرم مظلوممان هم خاطر او را به دست مى آورد و اينكه فعلاً بايد صبر نمود. خوب به ياد دارم مادرم كه از راه رسيده چادرش خاكى بود و از آن روز به بعد هميشه از ما كودكانش و پدرمان روى خود را مى پوشاند!! و ديگر مادرمان زمين گير شد.



آرى، فدك اينگونه رفت.



دل مادرمان شكست و اين دلِ شكسته هيچگاه بازنگشت و راضى نشد. مادرم فاطمه ى زهرا تا آخرين لحظات نفرين و غصب بر غاصبين خلافت و فدك داشت و همان گونه چشم از اين جهان بست.



قسمت 9



من راضيه ام، اينجا خانه ى من است، و مدّتى از شهادت پدرم مى گذرد.



از آن روزى كه به درِ خانه ام ريختند و گفتم كه چه كردند روز به روز شكسته تر مى شوم.



گريه امانم نمى دهد و به هيچ طرف نمى توانم بنگرم.



اين سو درِ خانه است و پشتِ در كه مرا به ياد طفل نازنينم «محسن» مى اندازد.



آن طرفِ خانه فرزندان زانو بغل گرفته ام اند كه بى صدا اشك مى ريزند.



آن سوتر قبر پدرم است، در مسجد هم نامردان و دشمنان همسرم و از همه دردناكتر چهره ى غم بار همسرم اميرالمؤمنين. اين روزها چروك هاى پيشانيَش كاملاً پيداست كه او دو چندانِ من مصيبت دارد.



او به اضافه ى همه ى اينها مرا هم مى بيند كه در بستر افتاده ام و تمام كارهايم را با يك دست انجام مى دهم! مى بيند كه وقتِ برخاستن چگونه برمى خيزم و هميشه به يك پهلو مى خوابم و مى بيند چگونه مى گريم و خود نمى تواند كارى انجام دهد كه پيامبر چنين دستورش داده است. و لى دلخوشىِ من اين است كه تا به حال نگذارده ام روى مرا ببيند. هرازگاه كه او يا هر كدام از فرزندانم داخل مى شوند رويم را مى گيرم تا لااقلّ غصّه ى اين يكى را نخورند. آخر رويم كاملاً كبود شده و چشمم آسيب ديده و گوشم هم.



آرى، اين است حال و روز خانه ى من و كار شب و روز من آه و ناله، گريه و اشك و غصّه و درد.



صبح و ظهر و شب و همه وقت مى گريم و مى نالم.



آن قدر مى گريم كه با اين مدّت كم گريه كردنم مرا يكى از گريه كنندگان عالَم- كه پنج نفرند- مى دانند، تا اينكه روزى: همسرم را مى بينم كه با هزار زحمت مى خواهد كلامى را بگويد و نمى گويد، تا بالاخره چنين بيان مى نمايد:



فاطمه ام، مردم مدينه به من مى گويند گريه و زارىِ فاطمه استرحت را از ما گرفته است. به او بگو يا روز گريه كند يا شب. و من هيچ تعجّب نمى كنم.



از مردمى كه چند روزِ قبل- كه تازه پدرم را به خاك سپرده بوديم- به خانه ام ريختند و آن چنان كردند و با همسرم آن گونه نمودند و جز سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار همه از او برگشتند و مرتدّ شدند و تنهايش گذاردند، ديگر اين حرف ها تعجّبى ندارد و براى من هم تازگى ندارد. شايد هم اين بهانه اى ديگر است براى مقصودى شومتر؟!



من هم كه ديگر با گريه عجين شده بودم و جدايى من از گريه معنى نداشت. مگر مى شود اين منظره ها را ببينم و بدانم دشمنان چه با دينِ خدا كرده اند و ساكت بنشينم.



پس هر روز دست حسن و حسينم را مى گيرم و آنها را با خود به بيرون مدينه مى بَرم و به دور از اين شهر غريب زير سايه ى درختى مى نشينم و زار مى زنم. آخر در اين شهر ديگر نمى توان به تنهايى رفت و آمد كرد!



عجيب است كه در شهر پيامبر و چند هفته پس از او تنها خانه اى كه ايمن نيست خانه ى تنها دختر و فرزند اوست و تنها خانواده اى كه امان ندارند تنها يادگارانِ اويند. دخترش و دامادش و نوه هايش!



آن قدر رفتم و گريستم كه آن محلّ «بيت الأحزان» (خانه ى غمها) نام گرفت. امّا مگرِ من مجروح و منِ غم ديده چقدر طاقت دارم؟ منى كه سينه ام مجروح است و پهلويم آزُرده. منى كه صورتم كبود است و چشمم آسيب ديده و منى كه بازويم وَرَم كرده و فرزندِ نارسيده ام را با ضرب لَگَد چيده اند.



با اينكه توان رفتن به آنجا را ندارم ولى باز هم مى روم تا مبادا استراحت اين مردم از بين برود.



روزى كه آمدم بنشينم و عقده هاى دلم را كمى تسكين دهم، ديدم سايه بانِ مرا قطع كرده اند!!



حالا معلوم شد كه گريه هاى من استراحت و خواب آنها را نگرفته بود. گريه هاى من همچون تيرهايى بود كه بر قلبشان مى نشست و روز به روز مفتضح تر مى شدند و آنها از اين مى هراسيدند.



همسرم، بى حرمتى را كه تا به اين حدّ ديد، خود آمد و چهار ديوارى درست نمود تا من بگريم. هر روز مى رفتم و در آن چهار ديوارى مى گريستم و روزها همچون سال هاى پُر درد و رنج مى گذشت.



اكنون كاملاً بسترى شده ام و برخاستن از جايم هم برايم مشكل است و من بيش از هجده بهار نديده ام. در اين دو ماهِ پس از پدرم بيش از پنجاه سال شكسته شده ام و اين خود عجيب است. آخر من در اين دو ماه بيش از پنجاه سال مصيبت ديده ام. چه مصيبت هاى روحى و چه مصيبت هاى جسمى.



قسمت 10



من شهيده ام، اين اطاق من است، و هفته ى آخر زندگانى من.



كم كم حسّ مى كنم روزهاىِ آخر زندگانى است. مثل اينكه همه اين را حسّ كرده اند، به خصوص آنها كه باعث اين حال و روز من شده اند.



بدنم روز به روز تحليل رفته و جز شَبَحى از من باقى نمانده است.



دشمنان عجيب به دست و پا افتاده اند. شب و روز در فكرند تا نقشه اى ترتيب دهند و در اين روزهاى آخر طرح دوستى و آشتى با من و خاندان نبوّت بريزند. و اين نه چون دلشان به حال من سوخته يا پشيمان شده اند كه روز به روز خوشحال تر و در جنايات خود استوارترند، بلكه مى خواهند تا با مكر و حيله جنايات خود را پرده پوشى كنند.



براى همين تا به حال چندين مرتبه از همسرم اميرالمؤمنين درخواست عيادتِ مرا نموده اند!! و اقعاً بى حيايى هم حدّى دارد. يعنى تا اين حدّ مى شود بشرى از انسانيّت و همه چيز به دور باشد؟! و لى بگذار بيايند. بگذار به عيادت من بيايند. كارى كنم تا ابد خودشان و مُريدانشان بر خود لعنت كنند كه چرا به اين عيادت آمدند. حال كارِشان به جايى رسيده كه دينِ خدا و عصمت پروردگار و حججِ الهى و خاندانِ وحى را به مسخره مى گيرند. به حدّى از ابليس پيش تر رفته اند كه مى خواهند به معصومين حيله بزنند. پس بگذار بيايند كه خداوند مى فرمايد:



«ومكروا و مكر اللَّه واللَّه خير الماكرين [ترجمه: آنها مكر زدند و خدا هم مكر زد، و خداوند بهترين مكر زنندگان است. سوره ى آل عمران، آيه ى 54.]».



آخرين بار كه از همسرم اجازه ى عيادت خواسته بودند، خودشان هم پشت درِ خانه نشسته بودند تا بلكه اينگونه اجازه ى عيادت بگيرند.



اميرالمؤمنين هم بر من وارد شد و فرمود:



اى زنِ آزاد، فلان و فلان (ابوبكر و عمر) مى خواهند از تو عيادت كنند. آيا اجازه مى دهى؟ و من گفتم:



خانه خانه ى توست و منِ آزاده همسر تو. هر چه مى خواهى بكن.



- پس روى خود را بپوشان.



من هم روى خود را پوشاندم و رو به طرف ديوار نمودم. آن دو وارد شدند و سلام كردند، ولى سلامى بى جواب. جوابِ سلامِ اينان نه تنها و اجب نيست كه حرام است. اگر من جواب سلام اينان را مى دادم تا ابد مى گفتند: فاطمه مسلمانىِ اينان را قبول داشته است. و آن دو نيز اين را خوب دانستند كه سلامِ بى جواب يعنى كفر و نفاق، ولى آنها به اين اندازه حيا نكردند. آمدند و رو به روىِ من نشستند. روى خود را به آن سو نمودم، باز آمدند مقابلِ من تا چندين بار. و آنها چون چنين ديدند فهميدند اين بار با دفعاتِ قبل فرق دارد. به زبان آمدند و عُذرخواهىِ خود را شروع نمودند:



من در جواب فقط گفتم:



من با شما كلمه اى سخن نخواهم گفت مگر پس از آنى كه پدرم را ملاقات نمايم و از جناياتِ شما شكايت كنم.



آن دو نفر هم خود را به نشنيدن زدند و باز هم عذرخواهى نمودند و از من حلاليّت خواستند! و من ديدم فعلاً همين اندازه خوارى و بى آبرويىِ ظاهرى كافى است. اكنون نوبت محاكمه و آخرين كلامِ من با اين دو رسيده است.



پس رو به همسرم اميرالمؤمنين نمودم:



من كه با اينان سخن نمى گويم. ولى سؤالى مى كنم اگر راست گفتند هر چه خواستم مى كنم. و خطاب به آنان گفتم:



شما را به خدا قسم مى دهم، آيا به ياد داريد پيامبر در نيمه ى شب شما را طلبيد و فرمود: فاطمه پاره ى تن من است و من از اويم، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است و هر كس مرا بيازرد خدا را آزرده است. هر كس او را پس از من آزار دهد همانند كسى است كه در زمانِ حياتِ من او را آزُرده و هركس در حياتِ من او را بيازارد گويى پس از من آزارش نموده است. ؟



گفتند: آرى شنيديم. و من گفتم:



الحمداللَّه. خداوندا، و اى كسانى كه در اينجا حاضريد شاهد باشيد اين دو مرا آزار داده اند در زندگانى ام و در دَمْ هاى مرگم. به خدا قسم با شما سخن نخواهم گفت تا خداوند را ملاقات نمايم و شكايت از جناياتتان را به نزد او بَرَم، و من بعد از هر نمازم شما را نفرين مى كنم.



ابوبكر و عمر كه كار را اينگونه ديدند و فهميدند كار از اوّل بدتر شد حيله ى هميشگىِ خود را شروع كردند:



آه و ناله ى ابوبكر و خشونت و نعره ى عمر.



ابوبكر شروع كرد به جَزَع و فَزَع نمودن و آه و ناله، و عمر بر سرش فرياد كشيد كه اين مسئله اين قدر ناراحتى ندارد!! و سپس برخاستند و رفتند.



ديگر روزهاىِ آخر عمرِ من سپرى مى شود.



امروز آخرين روزِ زندگانىِ من است.



ديشب پدرم را خواب ديدم. از بلاها و ظلم دشمنانِ دين برايش گفتم و او بشارت داد كه ديگر به همين زودى نزدش خواهم رفت.



آرى، امروز روزِ آخر زندگانى من است و فردا اوّل روزِ يتيمى فرزندانم.



پس آنها را صدا مى كنم، شستشويشان مى دهم و شانه بر سرشان مى زنم. نگاه به چهره ى معصومشان و فكر فردايِشان امانم را مى بُرد. ولى به زحمت لبخند مى زنم و به سختى دستم را بالا مى آورم و آنها خوشحال از اينكه حالِ مادرشان كمى بهبود يافته است.



نوازش كودكانم كه تمام مى شود كم كم بايد خود را براى ملاقات با پروردگار آماده نمايم. به اسماء مى گويم آب بياورد و با آن وضو مى گيرم و لباسِ نماز خود را به تن مى كنم. و لى باز هم فرزندانم، آنها كه هيچگونه تحمّل رفتنِ مرا ندارند. آنها را روانه مى كنم به بهانه ى دعاىِ براى من سرِ قبر جدّشان بروند. و خود در اطاقى براى خلاصى از اين دنيا و مردمِ اين شهر مى آسايم و به اسماء مى گويم سوره ى «يس» بخواند. تلاوتش كه تمام شد مرا صدا بزند، اگر جواب دادم كه هيچ وگرنه بداند زينبِ چهار ساله ام بايد خانه دارى كند و با غمِ يتيمى بسازد.



قسمت 11



من على همسر فاطمه ام، اينجا مدينه است و اوّل روزِ تنهايى من.



در مسجد بودم و نزديكى هاى ظهر كه صداى زنانى را شنيدم:



به خانه بشتاب كه گمان نداريم فاطمه ات را زنده درك كنى.



از ناباورىِ آنچه شنيده بودم لحظاتى بُهت زده ماندم و چون به خود آمدم به طرف خانه دويدم. در مسافتِ كوتاه بين مسجد و خانه ام چندين بار به زمين خوردم تا بالاخره به خانه رسيدم و خود را به داخلِ اطاقِ فاطمه ام انداختم:



اى واىِ من، زهرايم رو به قبله آرام آرميده و پارچه اى سفيد بر روى خود كشيده است. و اين ديگر نهايتِ غربتِ من بود كه تنها يارم از دستم رفته بود.



پس از عُمق درون ناليدم و زهرايم را صدا زدم.



امّا او همچنان آرميده بود. باز صدايش زدم و صدايش زدم ولى همه بى جواب ماند. آخر گفتم:



فاطمه ام، من على هستم. با من سخن بگوى. كه اين بار اگر جواب نمى داد من هم به او ملحق مى شدم.



چشم هاى بى رَمَقِ خود را بازكرد و من به بالين او شتافتم و هر دو به حال يكديگر ساعتى گريستيم. او به مظلومى و تنهايىِ من و من به مظلومى و هجرانِ او.



كمى كه آرام شديم، همسرم كه در نُه سال زندگى يك دنيا وفا و صفا و سراپا اطاعت را نشان داده بود از من حلاليّت مى خواست!



چه بگويم؟ با گريه مى گويم:



«پناه مى برم به خدا! تو خدا را بهتر از ديگران مى شناسى و نيز تو نيكوكارتر و متّقى تر و عزيزتر، و هم خوف تو از خدا بيشتر از آن است كه من تو را به مخالفتِ خود بازخواست نمايم، ».



فاطمه ام، گويى از اين سخنم سينه اش سبك شد. پس شروع كرد وصيّت هايش را كه همان درد دل هايش بود براى من گفتن و من بودم كه از جان و دل مى شنيدم:



« وصيّت مى كنم مرا در تابوت پوشيده اى بگذارى، و وصيّت مى كنم هيچ كدام از اينان كه به من ظلم نمودند و حقّ مرا گرفتند در تشييع و دفنِ من حاضر نگردند، چرا كه اينان دشمنانِ من و دشمنان رسول اللَّه هستند، و نيز هيچ يكِشان و هيچ يك از پيروانشان بر من نماز نخوانند. مرا شب دفن، هنگامى كه چشم ها آرام مى گيرد و به خواب فرو مى رود ». و وصيّت نمود كه قبرش از همه مخفى بماند!!



فاطمه وصيّت هايش تمام شده بود و ديگر هيچ كارى در اين عالم نداشت پس آرام آرميد و ديگر براى هميشه از اين دنيا راحت شد.



حال اين منم و اين مدينه و يك شهر دشمن و جاى جايش يادبودِ مصيبت هاى فاطمه ام.



بايد همين گونه صبر كنم كه اگر استخوانى در گلو داشتم و خارى در چشم از اين آسوده تر بود.



قسمت 12



من مقداد، از صحابه ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و باقيماندگانِ بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام هستم، اينجا در خانه ى مولايم على است و دَمْهاى غروبِ عزاى فاطمه دختر پيامبر.



از وقتى خبرِ از دنيا رفتن فاطمه زهرا عليهاالسلام در مدينه پيچيده اين شهر يك پارچه عزا شده است. همانند روزى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته بود. و من سراپا غيظم از اين مردم كه تا ديروز از صداى ناله ى فاطمه به همسرش اميرالمؤمنين عليه السلام شكايت مى بُردند و امروز اين گونه عزا نشان مى دهند. گويى همه بُهت زده شده اند و شهادتِ فاطمه عليهاالسلام آنان را از خواب بيدار كرده است ولو براى لحظه اى.



شايد هم اين نقشه ى خود منافقين و غاصبين خلافت باشد! اين گونه مى كنند كه جناياتِ خودشان را بپوشانند و از يادها بيرون كنند. و اكنون اين آفتابِ مدينه است كه رو به مغرب گذارده و اين شهر مدينه زير نورِ غمناكِ غروب، كه با فقدان فاطمه غمناك تر مى نمايد.



مردمِ مدينه اطراف خانه ى فاطمه عليهاالسلام را گرفته اند و منتظرند تا در نماز و تشييعِ او شركت كنند و جلوتر از همه همان دو نفر:



ابوبكر و عمر!



به راستى عجب مردمانى پيدا مى شوند. يك نفر نيست بگويد همين ديروز بود عمر همين در را به آتش كشيد؟ همين مردمان بودند كه هر كدام- براى اينكه از قافله عقب نمانند- دسته اى هيزم مى آوردند ، و همه اشان ناله ى فاطمه عليهاالسلام را شنيدند؟



هنوز درِ خانه نيم سوخته است و آثار شعله بر در و ديوار نمايان. اين چه بازى و نفاقى است از خود نشان مى دهند. يا اينكه اين بار جمع شده اند تا به بهانه اى خانه را خراب كنند؟!! كه صداى ابوذر همه را به خود آورد:



على مى گويد تشييع فاطمه به تأخير افتاد. و همگان خيال كردند مراسم تشييع فردا خواهد بود و به همين خيال رفتند.



ما نيز پس از اندى به خانه هايمان بازگشتيم.



نمى دانم چه قدر از شب گذشته بود كه درِ خانه ام به صدا درآمد. آمدم و فرستاده ى مولايم اميرالمؤمنين عليه السلام را ديدم كه براى نماز و تشييع فاطمه اش مرا نيز خوانده است!!



حاضر بودم تمام هستى ام را از من بگيرند و اين افتخار نصيبم شود:



شركت در نماز و تشييع و دفن ناموسِ پروردگار فاطمه زهرا عليهاالسلام.



با عجله آمدم. منظره ى غريبى بود!



شنيدم مولايمان على زهرايش را غسل و كفن نموده و مى ديدم چگونه هر لحظه شكسته تر مى شود. آخر مولاى مظلومم على چگونه آن سينه ى شكسته و كتف مجروح و آن بازوى ورم كرده را غسل داده است. و نيز شنيدم:



در لحظه ى آخر كه اميرالمؤمنين عليه السلام مى خواست بندهاى كفن زهرايش را ببندد، فرزندانش را صدا كرد تا آخرين توشه را از مادرشان برگيرند. فرزندانِ زهرا عليهاالسلام همگى خود را روى بدن آزرده ى زهراى اطهر عليهاالسلام انداختند. گويى جبرئيل آيه ى «نور على نور [سوره ى نور، آيه ى 35.]» را تلاوت مى نمود.



مادرشان نيز دو دست از كفن بيرون آورده و آنان را به خود فشرد و چنان آهى از سينه ى او برخاست كه تا ملكوتيان را آشفته كرد.



اكنون اين مولايمان اميرالمؤمنين عليه السلام- كه جان و دلم و تمام هستيم فداى او باد- است كه همچون كوهى از صبر و استقامت در مقابل بدن زهراى خود براى نماز ايستاده و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و نيز سلمان و ابوذر و منِ مقداد و عمار و دو سه تن ديگر پشت سرِ آن حضرت ايستاده ايم.



ما چند نفر در آن لحظات نمى دانستيم آيا در عرش هستيم يا در زمين! آيا مَلك هستيم يا از بشر؟ اين چه مقامى است كه امشب خداوند به ما ارزانى داشته:



نيمه ى شب ، نماز بر بدن ناموسِ پروردگار فاطمه ى زهرا عليهاالسلام ، به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام!!



اى كاش در همان حال جان مى سپرديم تا همان گونه محشور شويم.



نماز كه تمام شد، بدن مطهّر فاطمه ى زهرا عليهاالسلام را به دوش گرفتيم. بدن آن حضرت طبق وصيّتش ميان تابوتى پوشيده بود تا حجم بدن او ولو پس از شهادت و در دلِ تاريك شب آن هم نزد ما پيدا نباشد!



همه به طرف قبرش به راه افتاديم. همان قبرى كه بايد مخفى مى ماند و احدى از آن مطلّع نمى گشت و نخواهد گشت. و اين مولايمان اميرالمؤمنين عليه السلام است كه اين گونه بى تابى مى كند. شاخه ى خرمايى را آتش زده و ما در زير نور آن تابوتِ فاطمه عليهاالسلام را حمل مى كنيم، گويى عرش را بر دوش گرفته ايم.



كنار قبر فاطمه تابوت را بر زمين گذارديم. مولايمان آمد تا فاطمه اش را دفن نمايد. ولى هيچ مَحرمى نبود تا داخل قبر شود و بدن فاطمه را بگيرد، مگر فرزندانش حسن و حسين عليهماالسلام و اين دو هم كه هفت ساله و شش ساله بودند.



در همين حال بود كه دو دست از داخل قبر نمايان گشت كه گويى دستان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بود و بدن مطهّر فاطمه زهرا عليهاالسلام را از مولايمان گرفت.



ديگر علىِ مظلوم فاطمه اش را به خاك سپرده بود و كم كم روى قبر فاطمه اش را مى پوشاند تا تمام شد و خاك از دستهايش سِتُرد .



ناگهان: كوه غم و يك دنيا غربت و مظلوميّت يك باره در دلش فروريخت و اين در چهره ى او خوب نمايان بود.



از همان جا رو به قبله رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله ناليد:



«سلام بر تو اى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله ، وديعه اى كه به من سپرده بودى به تو بازگشت و امانت از من گرفته شد، و به راستى غم پيامبر چه غمى است و بعد از غم پيامبر غم بتول (فاطمه) ».



مولايمان همچنان مى سوخت و مى دانست كه سى سالِ ديگر نيز بايد بسوزد و دَم نزند . بايد همچون شخصى كه خار در چشم دارد و استخوان در گلو زندگى نمايد و صبر كند.



مولايم پس از آن بر سرِ قبر زهرايش دو ركعت نماز خواند و صورت بر قبر فاطمه گذارد تا خدا نيز در اين مصيبت به او كمك كند.



سپس در بقيع چهل صورت قبر درست نمود تا قبر فاطمه عليهاالسلام كاملاً مخفى بماند و هيچ كس نشانى از آن پيدا نكند.



آن شب تمام شد. شبى كه به قدر هزار سال به درازا كشيد. طَرَفهاى صبح كه از خانه ى اميرالمؤمنين عليه السلام مى آمدم به ابوبكر و عمر برخورد كردم كه از همه زودتر براى تشييع فاطمه عليهاالسلام به طرف خانه اى كه آتش زده بودند مى رفتند:



- مگر نمى خواهى در تشييع فاطمه شركت كنى؟



گفتم: ديشب بر فاطمه عليهاالسلام نماز خوانديم و دفنش نموديم. و اين عمر بود كه ديوانه وار رو به رفيقش ابوبكر نمود:



- به تو نگفتم اينان كار خود را مى كنند؟



سپس از شدّت غيظ مرا به كتك گرفت!



من، سراسر آتش گرفته بودم. نه براى خودم، براى اينكه تازه دانستم اين دست و اين قساوت چگونه به فاطمه ى حوريّه جسارت نموده و چ را در اين مدّت كم بانوى هجده ساله روز به روز آب و آب تر شد تا به شهادت رسيد.



دانستم چرا مولايم على عليه السلام هنگام غسلِ فاطمه اش آن گونه مى سوخت و اشك مى ريخت. پس از جان و دل لعنتش كردم و رو به قبله همگان نموده و گفتم:



«بدانيد دختر پيامبر از دنيا رفت در حالى كه در اثر ضربات شما از سينه ى او خون جارى بود. من كه نزد شما پايين تر از آنانم».



آن دو (ابوبكر و عمر) گويى اصلاً جنايتى را از آنها بازگو نكرده ام مقابل درِ خانه ى مولايم ايستادند و عمر در ميانِ جمع فرياد كشيد:



«اى بنى هاشم! حسد قديميتان نسبت به ما را ترك نمى كنيد؟ ، به خدا قبرِ فاطمه را نبش مى كنيم و بر او نماز مى گذاريم». !!!



سپس خود به راه افتاد و مردم همچون گلّه اى گوسفندِ كور كه گرگ را هم نمى شناسند به دنبال او و به طرف آتشِ غضب خداوند و اوليائش راه افتادند. و من مات و متحيّر از اين همه وقاحت و بى شرمى ولى ساكت در برابر مولا و امامم اميرالمؤمنين عليه السلام كه او خود همه چيز را مى داند.



بقيع جولانگاه عمر شده بود. آمده بودند تا قبرها را بشكافند و بدن فاطمه اى كه خود شهيدش نمودند را بيابند و بر او نماز گذارند، و براى رعايت حجاب! عدّه اى زن آورده بودند!؟



از ميان اين جمعيّت يك نفر هم نبود بگويد: مگر تا همين ديروز شما نبوديد مى خواستيد فاطمه را با خانه اش به آتش بكشيد و كشيديد. همين عمر مگر نبود آن چنان صورت فاطمه عليهاالسلام را مجروح نمود؟! آيا آيه ى حجاب پس از آتش زدنِ در و به خانه ريختن و يا غصب فدك و قضيّه ى كوچه نازل گشته، و يا حرمت و عزيز بودن فاطمه عليهاالسلام فقط مخصوص بعد از شهادتِ اوست؟! چرا تا زنده بود اين قدر عزير نبود؟ بلكه آن قدر مظلوم شد و روز به روز مظلومتر و هر روزه شكسته تر. مگر از شهادت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چقدر مى گذرد؟!!



آرى، در بقيع ابوبكر سر مى جُنباند و عمر هياهو مى كرد و مى خواستند كارِ خود را شروع كنند كه ناگهان شخصى دوان دوان آمد:



- دست نگاه داريد. على بن ابى طالب به سوى بقيع مى شتابد.



همه بُهت زده چشم به سوى راهِ بقيع داشتند و سياهىِ مولايم كه از دور نزديك و نزديك تر مى شد و بالاخره آمد. و لى چه على. قباىِ زردِ مخصوصِ جنگش را به تن نموده، رگهاى گردن متورّم گشته و شمشير ذوالفقار در كمر فرياد برآورد:



«اگر دست به يكى از اين قبرها بزنيد زمين را از خونتان سيراب مى كنم». و خود خيره ماند تا دستِ چه كسى به طرف زمين دراز مى شود. و لى هيچ. فقط صدايى با ترديد كه رگه هاى ترس از آن مشخص بود براى آخرين امتحانِ على عليه السلام كه آيا اين بار نيز دستِ او با وصيّتِ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بسته است يا نه به گوش رسيد:



«چه مى گويى اى اباالحسن. به خدا قبر فاطمه را مى شكافيم و بر او نماز مى گذاريم».



صدا صداى عمر بود. مولايم على عليه السلام آمد و گريبانِ او را گرفت و او را بر زمين كوبيد و روى سينه اش نشست.



به خدا قسم اگر رفيقش ابوبكر به دادش نمى رسيد همانجا مولايم اسلام بلكه جهانيان را از شرّ عمر خلاص نموده بود. ولى ابوبكر جلو آمد و حضرت را قسم داد و عذرخواهى نمود و قول داد كه ما كارى با قبر فاطمه عليهاالسلام نداريم.



اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و به خانه اش بازگشت و هر كس نيز به راه خود رفت و ديگر هيچ گاه و هيچ كس از اين موضوع سخن نگفتند.



آرى، قبر فاطمه عليهاالسلام مخفى ماند و همچنان خواهد ماند تا قيامت. و منِ مقداد و رفقايم: سلمان و ابوذر و عمّار و حذيفه و تا ابد سر بلند نموده و افتخار مى نمائيم:



ما بوديم نماز بر فاطمه عليهاالسلام خوانديم و ما بوديم كه زير تابوت او رفتيم، و هم دفنِ او شركت داشتيم.

انصاري زنجاني،محمد